موجود در ذهن است . آنچه كه در اينجا موضوع قضيه واقع شده است مصداق معدوم مطلق نيست ، مفهوم معدوم مطلق است كه مصداق موجود در ذهن است . پس آن چيزى كه من از آن خبر دادهام الآن موجود در ذهن است . آنچه كه مىگويم از آن خبر داده نمىشود مصداقهاى اين موجود در ذهن است ، همان مصداقهاى فرضى و اعتبارى . بين اين دو حرف تناقض نيست . پس شما نگوييد كه بايد در آن واحد يك چيزى ، هم امكان خبر دادن از او نباشد و هم از او خبر داده شده باشد ؛ نه ، ما مىگوييم آن چيزى كه مصداق معدوم مطلق است - كه نه موجود در ذهن است و نه موجود در خارج - قابل خبر دادن نيست . بعد مىگوييد : پس اينكه « معدوم مطلق قابل خبر دادن نيست » خودش خبر از معدوم مطلق است ؛ مىگوييم « اين » كه مصداق او نيست ؛ اين خودش مصداق خودش نيست ، اين خودش مصداق نقيضش است ، اينجا خودش مصداق « موجود در ذهن » است . پس اين قضيهء ما موضوعش چيزى است كه الآن در ذهن موجود است و آن ، مفهوم معدوم مطلق است . الآن مفهوم معدوم مطلق در ذهن من آمده است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - يعنى مفهومش آمده است يا لفظش ؟
استاد : مفهومش آمده است . اگر لفظ بدون معنا باشد كه اصلا قابل بحث فلسفى نيست .
- اثبات معنايش را كه نمىتوانيد بكنيد . خودتان اقرار داريد كه بىمعنى است .
- يعنى مثل « ديز » است به اصطلاح منطقيون ؟ ! - كه هيچ چيزى نيست .
- بنده هم همين را عرض مىكنم .
- يك تصورى هست .
- هيچ چيزى نيست .
استاد : ما كه نمىگوييم بىمعنى است . شما در عالم شناخت خودتان وقتى مىگوييد « هيچ چيزى » آيا در ذهن تصورى از اين لفظ « هيچ چيزى » داريد يا نداريد ؟
- نسبت به ماهيات بله ؛ يعنى اين ماهيات را كه من مىبينم هيچكدام از اينها نيست ؛ يعنى « هيچ چيزى » از اين ماهيات معلوم در ذهن نيست .
استاد : مىدانم . وقتى كه شما مىگوييد « نيست » بعد مىگوييد « آن كه نيست چنان » پس شما از « نيستى » يك تصورى در ذهن خودتان ساختهايد . وقتى تصورى از « نيستى » در ذهن خودتان ساختهايد معنايش اين است كه اين با اينكه مفهوم نيستى است مصداق هستى است ؛ با اينكه مفهوم نيستى است مصداق هستى در ذهن است . هر مفهوم نيستى مصداق هستى در ذهن است ؛ يعنى آن وقت دو اعتبار دارد : وقتى كه او را از وجود ذهنىاش تجريد مىكنيد ، يعنى ديگر وجود ذهنىاش را نمىبينيد مىشود « نيستى » ؛ وقتى كه وجود ذهنىاش را مىبينيد خود همين « نيستى » يعنى وجود در ذهن . از اين