هامش
- عرض ، چون مقصود از جوهر در اينجا ذات است . اين خودش نمونهاى است از اينكه در اصطلاحات قديم هم اين اختلاطها بوده است كه از روى قرائن بايد معنى آن را فهميد .
- در خود فلسفهء ارسطو هم مىگويند كلمهء « جوهر » به دو معنا به كار رفته است . مىگويند كه در فلسفهء ارسطو گاهى جوهر به معناى يك ماهيت كلىاى است كه در برابر اعراض قرار مىگيرد و گاهى هم به معنى ذات فرد است .
استاد : اين همين مىشود كه من الآن عرض كردم ؛ آن فرد مىخواهد جوهر باشد ، مىخواهد عرض باشد .
- يعنى يك فردى كه به هر حال مشخص است .
استاد : فرد مشخص است ، ديگر فرق نمىكند كه جوهر باشد يا عرض . عرض هم فرد مشخص دارد . همانطور كه در مورد اين جسم مىتوان گفت « يك فرد از جسم » ، در مورد سفيدى اين جسم هم به عنوان يك فردى از سفيدى مىتوانيم بگوييم « يك فرد از سفيدى » .
- كه به اين معنا جزئى مىشود .
استاد : جزئى است ، بله ؛ هر فردى جزئى است .
بنابراين اين اصطلاح اصلا در ابتدا نامشخص بوده است و همين سبب شده است كه اصطلاحات بعد هم نامشخص باشد . در اصطلاح فلسفه اسلامى ديگر « ذاتى » را « جوهر » نمىگويند ، مىگويند « جوهرى » . هر جا مىخواهند بگويند اين شىء ذاتى اين شىء است كلمه « جوهرى » را به كار مىبرند ، مىگويند « اين جوهرى آن است » كما اينكه در عرض و عرضى هم در طى زمان كم كم اين اصطلاح مشخص شده است : اگر بخواهند در باب مقولات به كار ببرند مىگويند « عرض » و اگر بخواهند در باب ايساغوجى يعنى باب كليات خمس به كار ببرند مىگويند « عرضى » ؛ يعنى اگر در مقابل ذاتى بخواهند به كار ببرند مىگويند « عرضى » و اگر در مقابل جوهر بخواهند به كار ببرند مىگويند « عرض » .
- آن وقت آن قاعدهء « كل ما بالعرض ينتهى الى ما بالذات » هم يعنى « كل عرضى ينتهى الى ذاتى » .
استاد : بله .
- ارسطو يك چيز ديگرى هم دارد به اسم « صورت جوهرى » كه مدرسيّون اروپا هم داشتهاند .
استاد : بله ، اين صورت جوهرى همان صورت نوعيه است . اينها هم به صورت نوعيه مىگويند « صورت جوهرى » .
- بله ، خيال مىكنم همان صورت نوعيه باشد .
- همانmrofsubstantial؟
استاد : بله ، همان صورت نوعيه است .
- آن وقت ذاتى و عرضى را در برابر جوهر و عرض چگونه فرق مىگذارند ؟
- مىگويندaccidentalandessentialكهessentialذاتى است وaccidentalعرضى است .
- يعنى همان « -la» اضافه مىكنند ، مثل عرضى .
- بله ، همان « -la» اضافه مىكنند .