رابطه ميان عالم و معلوم . عالم منم كه يك شىء جزئى هستم ، معلوم هم آن اشياء خارجى است كه همه جزئى هستند . ولى ما مىبينيم كه در ميان تصورات خودمان چيزهايى را تصور مىكنيم كه داراى صفت كليت است ، چيزى را درك مىكنيم كه داراى صفت كليت است ، اما خارج كه صفت كليت ندارد قطعا ؛ آن كه در عالم عين است صفت كليت ندارد . پس يك چيزى با صفت كليت در يك ظرفى از ظروف وجود دارد كه ما آن را داريم ادراك مىكنيم . ما وقتى كه انسان را به صورت كلى ادراك مىكنيم آيا يك واقعيتى را ادراك كردهايم يا ادراك نكردهايم ؟ اينجا اگر هم اضافهاى باشد اضافهاى است ميان من و يك امر كلى . اما امر كلى كه در خارج وجود ندارد ، پس بايد در جاى ديگر وجود داشته باشد تا من آن را تصور كرده باشم يا عين تصور من باشد . چون در خارج اصلا نمىتواند كلىاى باشد پس حتما در ذهن خواهد بود .
در اينجا ما بايد يك مطلبى را و بلكه دو مطلب را عرض بكنيم :
يك مطلب اين است كه اين بحث با بحث در باب « كلّى » نبايد اشتباه بشود . اينها دو بحث جداگانه است ، و بحث « كلّى » را اينها در آينده ذكر خواهند كرد .
يك بحث بسيار قديمى بوده است هم در دوران قبل از اسلام و هم در دوران اسلام و دورهء قرون وسطى و هنوز هم اين بحث ادامه دارد و آن بحث « كلّى » است .
اين بحث در ميان مسلمين به شكلى طرح شده است و در ميان اروپاى قرون وسطى به شكل ديگرى ، و اين دو گونه طرح شدن خيلى حسابها را از يكديگر جدا مىكند .
در ميان مسلمين دو مسألهء جداگانه وجود دارد ؛ يكى مسألهء مثل افلاطونى است ، و ديگر مسألهء « كلّى » .
مسألهء مثل افلاطونى اين است كه آيا مثال افلاطونى حقيقت دارد يا حقيقت ندارد ؟ اين يك بحث بسيار خوبى است كه افلاطون معتقد بوده است كه هر نوعى از انواع مادى و طبيعى ، يك فرد عقلانى و مجردى دارد كه به منزلهء رب يا مادر اين افراد مادى و طبيعى است و اين افراد ، فانى و زايلاند و موقت ، و او ازلى و باقى و جاودانى است و اينها به منزلهء ظلّاند و او به منزلهء اصل ؛ و اتفاقا در يك تعبير مجازى - كه شايد در كلام خود افلاطون هم بوده است - از اين فرد عقلانى تعبير به « كلّى » شده است .
به هر حال افلاطون به چنين چيزى معتقد بوده ، ولى ارسطو معتقد نبوده است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 240
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٤٠