و اين درست بر عكس حرف هگل است كه « هستى » را بىتعينترين چيزها تصور كرده است و بعد خواسته است با ضميمه كردن هستى با نيستى ، « شدن » به وجود بياورد و بعد ، از « شدن » يك چيز ديگر و بعد هم يك معنى ديگر به وجود بياورد و هى با ضميمه كردن معانى ، حقيقت در خارج درست مىشود ، و حال آنكه با ضميمه كردن معانى و ماهيات حقيقت درست نمىشود . اولا كه هستى جزء ذات نيست ؛ يعنى اين ذاتهايى كه ما مىبينيم هميشه خارج از هستى است ؛ و ثانيا اگر خود هستى يك امر مبهمى باشد هزاران و ميليونها ماهيت هم كه ضميمه كنيم تعين پيدا نمىشود ؛ تعين مال آن چيزى است كه موجوديت عين ذات اوست ؛ يعنى متشخص چيزى است كه تشخص عين ذات اوست ، ذاتش تشخص است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - اگر تشخص براى ماهيت ذاتى نباشد پس عارضى است .
استاد : براى ماهيت عارضى است ، بله ، حرف حسابى مىزنيد كه تشخص براى ماهيت امرى است عارضى . تشخص چون خودش مال وجود است و وجود عين واقعيت است پس تشخص براى وجود يعنى براى آن چيزى كه ملأ خارجى را تشكيل داده است ذاتى است ، ولى براى آن چيزى كه ذهن ما آن را به صورت ماهيت تعقل كرده است عارضى است ، كما اينكه خود وجود هم براى ماهيت امرى است عارضى .
- زيادت وجود بر ماهيت معنايش همين است .
استاد : بله ، زيادت وجود بر ماهيت معنايش همين است .
- بنده مىخواستم اين سؤال را مطرح كنم كه ماهيت را كه شما لا اقتضاى از عدم و وجود هر دو مىدانيد قبل از اينكه وجود عارض او بشود چه حيثيتى دارد ؟
استاد : شما مىخواهيد بگوييد چه حيثيتى دارد ؟ اصلا ماهيتى كه در واقع قبل از وجود مرتبهاى داشته باشد ما نداريم ، نه در ذهن و نه در خارج .
- يعنى اصلا نمىشود انفكاك وجود از ماهيت را تصور كرد .
استاد : البته ما انفكاك عينى واقعى نداريم ولى انفكاك تحليلى داريم .
- يعنى انفكاك ذهنى .
استاد : تحليلى ، ذهنى ، بله ؛ يعنى انفكاك تحليلى .
- يعنى تمام اين صحبتها كه مىكنيم اينها انتزاعات ذهنى است ، اينها در عالم خارج هيچكدام تحقق ندارد . در عالم خارج وجود بدون ماهيت ، و ماهيت بدون وجود نداريم ، يعنى وجود مطلق كه وجود هيچ چيزى نباشد نداريم .
استاد : نه آقا ، اجازه بدهيد ؛ حرف اين است كه در خارج ماهيت با وجود هم نداريم و وجود با ماهيت هم نداريم . حرف ما اين است كه اينكه الآن مىگوييم در خارج وجود را