خود مشّائين است كه مىگويند امكان ندارد كه عقل انسان در آن واحد براى همهء مسائل عقل بالمستفاد باشد ، هميشه نسبت به بعضى از مسائل عقل بالمستفاد است و نسبت به بعضى ديگر نيست .
تعبير ديگر از آنِ كسانى است كه يك نوع بينش ديگرى در بارهء انسان دارند و معتقدند كه ممكن است انسان به مرحلهاى برسد كه در آن واحد همهء مسائل برايش حضور داشته باشد ، يعنى همهء مسائل حالت حضورى داشته باشد و اساساً حالت غيابى براى او نباشد ؛ مثل آنچه كه براى پيامبران و اولياءاللَّه مىگويند ، كه اين مرحله در اثر اتصال به مبادى عاليه پيدا مىشود . در اين صورت تعبير ديگر « عقل بالمستفاد » مرحلهء حضور جميع مسائل براى انسان است .
اين ، چهار مرحلهاى است كه شارحان ارسطو براى عقل بيان كردهاند : عقل هيولانى ، عقل بالملكه ، عقل بالفعل ، عقل بالمستفاد .
در اينجا لازم است كه به دو نكته اشاره كنم : اول اينكه اين تعبيرات و اصطلاحات در اين مورد ، هميشه يكسان نيست . اين مشهورترين اصطلاحى بود كه ما ذكر كرديم و به اين ترتيب گفتيم . ولى ممكن است كه در بعضى اصطلاحات آنچه را كه ما « عقل بالملكه » ناميديم ، « عقل بالفعل » بنامند و آنچه را كه ما « عقل بالفعل » ناميديم « عقل بالملكه » بنامند . اين برمىگردد به اصطلاح ، ولى در اصل حقيقت و اين كه عقل مراحل مختلفى را طى مىكند ، ميان حكماى مشّائى اختلافى نيست .
نظريهء مراتب داشتن عقل با نظر افلاطون كه علم تذكر است تفاوت دارد
نكته دوم اين است كه اين نظريه از يك نظر بر ضد آن نظر افلاطون است كه معتقد است نفس انسان و روح انسان قبل از اينكه به بدن تعلق بگيرد ، به صورت يك موجود بالفعل در جهان ديگر بوده است و معلومات خودش را قبلًا دريافت كرده است ؛ وقتى كه به اين جهان مىآيد به واسطهء تلبّس به بدن حالتى شبيه به حالت نسيان براى او پيدا مىشود و علومى كه بعد ياد مىگيرد تذكر و يادآورى است .
اين نظر كه قائل به عقل هيولانى و عقل بالملكه و عقل بالفعل و عقل بالمستفاد است ، مىخواهد نظر افلاطون را رد كند و بگويد كه چنين نيست ، بلكه انسان در