[ جايز نيست كه واجبالوجود صفتى داشته باشد كه در آن صفت تركيب باشد ، تا اينكه ماهيتى وجود داشته باشد و آن ماهيت واجبالوجود باشد . ] به عبارت ديگر معنى وجوب وجود غير از حقيقت آن ماهيت باشد . مثل اينكه آن ماهيت انسان باشد و حقيقت انسان غير از معنى واجبالوجود باشد . چنين چيزى محال است .
از « فحينئذ » استدلال شيخ شروع مىشود . [ مىگويد يا اين وجود خودش حقيقتى است يا حقيقتى نيست . بعد مىگويد محال است كه اين معنى حقيقت نداشته باشد ، زيرا خودش مبدأ هر حقيقت است و تأكد حقيقت و تصحيحكنندهء آن است . ]
فإن كان له حقيقة و هى غير تلك الماهية ، فإن كان ذلك الوجوب من « 1 » الوجود يلزمه أن يتعلق بتلك الماهية و لا يجب دونها ، فيكون معنى واجبالوجود من حيث هو واجبالوجود يوجد بشىء ليس هو ، فيكون « 2 » واجبالوجود ، من حيث هو واجبالوجود ، و بالنظر إلى ذاته من حيث هو واجبالوجود ليس « 3 » بواجبالوجود ، لأنّ له شيئاً به يجب ؛ و هذا محال إذا اخِذ مطلقاً غير مقيد بالوجود الصرف الذى يلحق الماهية ، و إذا اخِذَ لاحقا للماهية فإنه و إن كان قد « 4 » يقارن ذلك الشىء فليست تلك الماهية ألبتة واجبةالوجود مطلقاً ، و لا عارضا لها وجوبالوجود مطلقاً ، لأنها لا تجب فى
هامش
( 1 ) . در بعضى نسخهها « من » ندارد ، ولى بودن « من » بهتر است .
( 2 ) . در بعضى نسخهها « فلا يكون » است كه حتماً غلط است .
( 3 ) . « ليس » خبر « فيكون » است .
( 4 ) . در اينكه « قد » تحقيقى است يا تقليلى ، مرحوم سبزوارى آن را تقليلى مىداند و درست هم هست . منظور از « مرحوم سبزوارى » ملامحمد باقر سبزوارى است كه حاشيهاى بر شفا دارد . سبزوارى معروف همان مرحوم حاجى سبزوارى است كه حدود صد سال پيش مىزيسته است و صاحب كتاب منظومه و حاشيه بر اسفار ملاصدرا است . مرحوم محمد باقر سبزوارى فقيه بوده و بيشتر شهرتش در فقه است و در عصر صفويه بوده است و تقريباً يك دوره از ملاصدرا متأخر است و شايد همدورهء شاگردهاى ملاصدرا است ، همدورهء مرحوم فيض است . مدرسهء ملامحمد باقر مشهد كه آن را خراب كردند به نام اوست ، يعنى او تأسيس كرده بود كه در بالا خيابان مشهد قرار داشت . او مردى عالم و فاضل بود ، فقيه زبردستى بود و كتابى به نام « ذخيرة » دارد . در فقه آراء او خيلى نقل مىشود . حكيم نسبتاً خوبى بوده ؛ حاشيهاى كه بر شفا نوشته نشان مىدهد كه مرد حكيمى بوده است . البته حاشيه او بر شفا چاپ نشده است .