دارد ، گوش با يك سلسله اشياء ديگر و لامسه با يك سلسله اشياء ديگر . آنهايى را كه چشم ادراك مىكند « مبصرات » مىگوييم و آنهايى را كه گوش ادراك مىكند « مسموعات » و آنهايى را كه لامسه ادراك مىكند « ملموسات » و آنهايى را كه عقل ما درك مىكند « معقولات » مىگوييم . و چون ديدند كه اشيائى كه عقل ما درك مىكند هيچيك از خصوصيات اين اشياء محسوس مثل بعد و كمّ و كيف را ندارد ، گفتند بنابراين همانطور كه چشم ما رنگها را درك مىكند و شامّهء ما بوها را درك مىكند عقل ما هم معقولات يعنى مجردات را درك مىكند . و از طرف ديگر چون قائل شدند كه تنها معانى تعليميه معقولات هستند پس قهراً روى اين مبنا معانى تعليميه مجردات هم مىباشند ، چون هر چه به عقل درمىآيد مجرد است ؛ يعنى اينها از يك طرف خيال مىكردند كه عقل هم مانند حس اشياء را مستقيما از خارج تلقى مىكند ، و از طرف ديگر معتقد بودند كه امور معقوله مجردند و نيز مىديدند كه اين معقولات به نحوى در اشياء مادى و محسوس وجود دارند و اينجور نيست كه مثلًا اين زيدى كه ما اينجا [ با حس ] درك مىكنيم با انسانى كه عقل درك مىكند هيچ ارتباطى نداشته باشد ، بنابراين گفتند آنچه كه عقل درك مىكند مبادى اينها هستند ، اينها از آنها به وجود آمدهاند . كأنّه مجردات وقتى با يكديگر تركيب شوند ماديات به وجود مىآيند . البته آنها تركيب را نمىخواهند بگويند ، بلكه با ماديات توأم مىشوند . اين حرفها را نمىشود كاملا توجيه كرد كه هيچ ايرادى بر آن وارد نيايد . حداكثر تصورشان اين بوده كه معانى مجرد و معقول وقتى با ماده و ماديات اختلاط پيدا مىكنند از آنها اين افراد به وجود مىآيند . پس اين « زيد » ى كه در اينجا وجود دارد چيست ؟ مىگويند زيد عبارت است از ماده - كه ماده را هم تعريف نكردهاند - بعلاوهء اعظام . اعظام جمع « عظم » به معنى كمّيات و اشكال و اعداد است . ماده را با كمّيت عظم و شكل و عدد كه جمع بكنيم چنين موجودى مىشود . طبيعت عظم و شكل و عدد چيست ؟ مىگويند طبيعت اينها مجرد است .
اين هم قول و نظر ديگرى است كه باز هم قول افلاطون نيست . قائلين به اين نظر را هم شيخ ذكر نمىكند ، فقط مىگويد چنين قولى هست . شايد در كتابهاى تاريخ فلسفه مثل ملل و نحل شهرستانى يا تاريخ فلسفههاى جديد بشود گويندهء اين اقوال را پيدا كرد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 520
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٢٠