تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
1 . گاهى فاعل ، فعلى مانند خود و از نوع خود ايجاب مىكند ، مثل اينكه نارى علّت نارى بشود ( البتّه در اينجا علّت واقعى ، آتش نيست بلكه نار اوّل علت معدّه است ، لذا ما با تسامح صحبت از علّت مىكنيم ) . 2 . و گاهى علّت و معلول داخل در دو نوعند ، مثل اينكه علّت جوهر و معلول عرض باشد ، يا علّت كيف و معلول كمّ باشد ( كه در اين دو مثال علّت و معلول از دو مقولهء مختلفند ) و يا هر دو از يك مقوله ولى از دو نوع باشند . در قسم اوّل اين سؤال مطرح است كه در عين اينكه نوع واحدند آيا اشدّيت و اضعفيّتى در كار هست يا نه ؟ شيخ گويد مشهور اين است كه علّت ، اشدّ از معلول است . بعد گويد اين موضوع نه روشن است و نه به طور عموم قابل قبول است . بعد تعبيرى مىكند كه قدرى مبهم است . مىگويد : بلى ، اين موضوع به كلّيتش درست نيست مگر آنجايى كه علّت ، مفيد وجود و حقيقت معلول باشد ؛ در اينجاست كه علّت و معلول هر دو ، نوع واحد هستند و علّت ، اشدّ و اقوى است . سپس مطلب را از سر شروع كرده ، تقسيمات متعددى مىكند و مطلب را تطويل مىدهد . امّا آن جهت ابهام در بيان شيخ اين است كه معلوم نيست آيا مقصود شيخ علّت وجود است در مقابل علّت حركت ، يا مقصودش وجودى است كه متأخرين در مقابل ماهيّت به كار مىبرند ؟ آن وقت آيا نظر شيخ اين بوده كه گاه علّت ، موجد وجود است و گاه موجد ماهيّت ؟ احتمال ديگر اينكه گفتيم شيخ در بعضى جاها « وجود خاص » را به معناى همان ماهيّت به كار مىبرد . چيزى كه در اينجا قابل ذكر است اين است كه در منظومه هم يكى از ادلّهء « اصالت وجود » اين است كه : آنجايى كه فردى از يك نوع ، علّت مىشود براى فردى از همان نوع ، مثلًا نار براى نار ، اگر ماهيّت اصيل باشد لازم مىشود كه ماهيّت نار علّت باشد براى ماهيّت نار ، در صورتى كه مىدانيم كه از طرفى ماهيّت دو نار فرقى با يكديگر ندارند و از طرف ديگر علّت بايد اشدّ از معلول باشد . پس ماهيّت ، علّت براى ماهيّت نتواند بود و وجود بايد علّت باشد براى وجود . . . شيخ به اين مطلب معتقد است كه اگر مادهء معلول داراى معاوق و مضادّ باشد