مىكنيم . وقتى مىگوييم « زيد حيوان » نه اين است كه فقط به قسمتى از وجود او « حيوان » مىگوييم ؛ « حيوان » به او اطلاق مىشود من رأسه الى بدنه و به تمام هويّته ، و همين طور « عالم » و « ناطق » و . . . مناط اين حمل چيست ؟
شيخ مىگويد : يك وقت اعتبار لابشرط أن يكون معه شئ است ؛ در اين صورت معنا به تمام مجموع اطلاق مىشود . امّا يك وقت اعتبار به شرط لائيّت است كه در اين صورت معنا فقط به همان يك حيثيّت اطلاق مىشود ؛ مثلًا عالم ؛ ديگر نظر به قدرت ندارد و . . . اين مطلب البتّه چندان ساده نيست .
البته علم و قدرت مثلًا ، در خارج يك نوع اتّصال و اتّحادى دارند يعنى در وجود نسبت به يكديگر افتقار دارند . به اين جهت است كه هر دو با هم ديده مىشوند ؛ يكى را كه مىبينى ديگرى را هم مىبينى . امّا به هر حال اگر يكى را به شرط لا اعتبار كنيم ديگرى خارج از اعتبار مىشود . . .
يكى از حرفهاى بسيار خوبى كه آخوند دارد در همين جاست . ايشان يك حرفى در باب وجود دارد كه ريشهاش همان اصالت وجود است - كه اين مطلب اساساً در فلسفهء شيخ نيست - و آن اينكه اگر وجود اصالت نداشته باشد اصلا وحدتى حاصل نمىشود . يكى از مطالبى كه حاجى سبزوارى در منظومه گفته اين است كه ماهيّت ، مناط تباين و كثرت است و اگر وجود اصالت نداشته باشد اصلا وحدتى حاصل نمىشود . اگر وجود اصيل نباشد ، با اعتبار لابشرطى و به شرط لائى وحدت حاصل نمىشود . اين حرف - كه با اعتبار لابشرطى و به شرط لائى وحدت حاصل مىشود - حرف سستى است ؛ عمده وجود يك وحدت واقعى است .
« لو لم يؤصّل وحدة ما حصلت » .
آن حيثيتى كه مناط صدق حيوان است ، و مناط صدق انسان است ، و مناط صدق ناطق است و . . . بايد واقعا يك چيز باشد نه با اعتبار . اعتبار نمىشود كه ملاك وحدت باشد ، و الّا مىشود فرس را لابشرط گرفت و بر انسان حمل كرد . در اينجا وجود است كه منشأ وحدت است . خاصيّت وجود اين است كه مفاهيم متباين متعدّد از آن انتزاع مىشود و هر چه وجود شديدتر و قوىتر باشد مفاهيم بيشترى از آن انتزاع مىشود . در مورد واجب هم همين طور است .
به عقيدهء ما اگر دنبال اين مطلب را بگيريم بايد بعضى مطالب را دور بريزيم ؛ يعنى مسألهء لابشرطى و به شرط لائى ديگر كفايت نمىكند ؛ و مهمتر اينكه اساساً مسألهء
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٠