تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
مىزده است و در تاريخ داستانها از معالجات روانى خود او هم نقل كرده‌اند ، دربارهء افرادى كه دچار بيمارى لمسى و بىحسى ( بيمارى فلج ) بوده‌اند و از راه معالجات درمانى طبى و با دوا و شربت و اين چيزهايى كه معمول بوده است قادر نبوده‌اند اينها را معالجه كنند و بعد ، از طريق روحى و روانى معالجه كرده‌اند .

داستان درمان امير سامانى

از جمله داستان امير سامانى است كه خيلى معروف است كه به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمد زكرياى رازى را از بغداد ببرند و وقتى خواستند او را از ما وراء النهر عبور بدهند جرأت نمىكرد كه از دريا عبور كند و بالأخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شد و قادر نشد ، بعد به او گفت كه آخرين معالجه من كه از همه اينها مؤثرتر است معالجهء ديگرى است . دستور داد حمّامى را گرم كردند و گفت تنها خود من بايد باشم و امير ؛ او را برد در حمام آب گرم و شايد اول بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بيرون . قبلا هم طى كرده بود كه امروز من اين آخرين معالجهء خودم را اعمال مىكنم به شرط اينكه دو اسب بسيار عالى به من بدهيد . ضمنا به نوكرش گفت اين اسبها را زين مىكنى و درِ حمام مىايستى . بعد خودش مىآيد سر بينهء حمام لباسهايش را مىپوشد و يك دشنه به دستش مىگيرد و يك‌دفعه مىرود داخل حمام شروع مىكند به فحاشى به امير و مىگويد تو مرا بىخانمان كردى ، مرا بيچاره كردى ، مرا به زور آوردى اينجا ، حالا وقتى است كه از تو انتقام بگيرم ؛ به يك شدتى به او حمله مىكند كه وى يقين مىكند كه الآن مىخواهد او را بكشد . يك مرتبه تصميم مىگيرد از جا بلند شود كه از خودش دفاع كند . ناخودآگاهانه از جا بلند مىشود او كه تا آن وقت نمىتوانست از جا بلند شود . تا از جا بلند مىشود اين هم فرار مىكند مىآيد بيرون و اسبها را سوار مىشود و مىرود و در منزل اول يا دوم نامه‌اى براى امير مىنويسد كه عمر امير دراز باد و اين كارى كه من كردم براى معالجهء شما بود . و امثال اينها . در اينجا از ارادهء خود بيمار استمداد شد براى به جريان انداختن كار بدن . البته بيماريهايى كه شايد در قديم و در جديد نشان مىدهند و مىگويند درمان آن از نوع درمان روانى است بيماريهايى است كه اگر هم بدنى است ولى عصبى است ؛ هنوز من