و معبد جهنى كشته شدند . در آن وقت طرفداران اختيار به نام « قدريّه » خوانده مىشدند ( 1 ) .
البتّه مسألهء « كفر فاسق » قبل از مسألهء جبر و اختيار موضوع بحث و گفتگو واقع شد ، زيرا اين مسأله وسيلهء خوارج در نيمهء اوّل قرن اوّل هجرى مقارن با خلافت على ( عليه السّلام ) مطرح شد ، ولى خوارج به صورت كلامى از نظريّهء خود دفاع نمىكردند و تنها موقعى كه در ميان معتزله طرح شد و موجب پيدايش نظريّهء « منزلة بين المنزلتين » گشت رنگ كلامى به خود گرفت .
مسألهء جبر و اختيار به نوبهء خود مسائل عدل ، حسن و قبح ذاتى و عقلى ، معلّل بودن افعال بارى به اغراض ، محال بودن تكليف ما لا يطاق و امثال اينها را به دنبال خود آورد .
در نيمهء اوّل قرن دوم هجرى مردى به نام « جهم بن صفوان » عقايد خاصّى دربارهء صفات خداوند ابراز داشت . مورّخان « ملل و نحل » مدّعىاند كه مسألهء توحيد صفاتى يعنى اينكه صفات خداوند مغاير با ذات نيست كه معتزله اختصاصاً آن را « اصل توحيد » مىخوانند و همچنين مسألهء نفى تشبيه يعنى اينكه خداوند به هيچ وجه شبيه مخلوقات نيست ( اصل تنزيه ) ، اولين بار وسيله جهم بن صفوان ابراز شد و پيروان او را جهميّه ناميدند . معتزله همچنانكه در عقيدهء اختيار پيرو قدريّه شدند ، در عقيدهء توحيد و تنزيه پيرو جهميّه شدند . خود جهم بن صفوان جبرى بود . معتزله عقيدهء جبرى جهم را نپذيرفتند ولى عقيدهء توحيدى او را پذيرفتند .
علىهذا معتزله در دو اصل اساسى اصول پنجگانه خود يعنى اصل توحيد و اصل عدل - بنا بر اين نقلها - تابع دو فرقهء ديگر بودند ، اصل توحيد را از جهميّه اقتباس كردند و اصل عدل را از قدريّه ، بلكه در حقيقت مكتب معتزله تحوّل يافته و تكامليافتهء قدريّه و جهميّه است .
رأس معتزله و آن كسى كه اعتزال به صورت يك مكتب با دست او پايهگذارى شد « و اصل بن عطاء غزّال » است ، كه در پيش گفتيم كه و اصل شاگرد حسن بصرى بود و در يك جريان از حوزهء درس او جدا شد و حوزهء مستقلّى تشكيل داد و بدين مناسبت حسن گفت : « اعتزل عنّا » يعنى از ما جدا شد . معروف و مشهور است كه به همين
هامش
( 1 ) . رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت .