پاى او را بر شكم شتر بستند . « 1 »
در بيتهاى زير از دعبل خزاعى شاعر مشهور نيز از بسته بودن امام در غل و نيز بيمار بودن او سخن رفته است :
يا جدّ ذا نجل الحسين معلّل * و مغلّل فى قيده و مصفّد « 2 »
يرنوا لوالده و يرنوا حاله * و بنو اميّة فى العمى لم يهتدوا « 3 »
خوارزمى نيز نوشته است :
على بن الحسين را كه بيمارى تن او را لاغر كرده بود دست و گردن به آهن بسته بكوفه در آوردند . چون مردم كوفه را ديد كه گريه مىكنند ، گفت :
- اينان بخاطر ما مىگريند ؟ پس چه كسى ما را كشته است « 4 »
اما بلاذرى در يكى از روايتهاى خود چنين نويسد :
پسر زياد براى آوردن على بن الحسين جايزهاى معين كرده بود . چون او را يافتند و نزد وى بردند از او پرسيد :
- نامت چيست ؟
- على بن الحسين ؟
- مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟
- برادرى داشتم او را على مىگفتند . مردم او را كشتند !
- نه . خدا او را كشت ! اين را بكشيد ! در اين هنگام زينب بانگ برآورد كه آنچه از خون ما ريختى براى تو بس است و اگر مىخواهى او را بكشى مرا هم با او بكش ! . پسر زياد دست از او بازداشت « 5 » .
خوارزمى مىنويسد :
پسر زياد به على بن الحسين نگريست و گفت :
هامش
( 1 ) . ناسخ ج 3 ص 30
( 2 ) . اى جد . ( از گفتهء زينب ( ع ) خطاب به رسول خدا ( ص ) اين فرزند حسين است ، بيمار و در غل و زنجير دست بر گردن بسته
( 3 ) . بگوشه چشم به پدر و به حال خود مينگرد ، حالى كه فرزندان اميه در كورى گمراهى هستند . ( ديوان دعبل تصحيح دكتر اشتر ص 329 ) .
( 4 ) . مقتل خوارزمى ص
( 5 ) . انساب الاشراف ج 3 ص 207