طوسى ، و مفيد و شيخ انصارى و ديگران بالاتر دانست ؟ آن روايت كه از احمد بن اسحاق اشعرى قمى نقل شده و امام عسكرى ( ع ) بر او خرده گرفته كه چرا به حسين بن حسن بىحرمتى كرده است « 1 » در مورد وظيفهء غير هاشميان برابر هاشميان است ، و معنى آن اين نيست كه چون حسين از نژاد هاشم است هر چه بكند نزد خدا عزيز است و پروردگار از او مؤاخذت نخواهد كرد .
در بحار روايتى ديگر به نقل از محمد بن جرير رستم طبرى مىبينيم . در اين روايت داستان رنگ ديگرى گرفته و با آب و تاب بيشترى نقل شده : عمر مىخواهد زنان اسير را بفروشد ، امير المؤمنين على عليه السلام مانع مىشود و به دو ميگويد از پيغمبر شنيدم كه بزرگان قوم را هر چند مخالف شما باشند گرامى بداريد . « چنان كه مىبينيم اينجا ديگر داستان شهربانو تنها نيست داستان همهء زنان ايرانى است كه اسير شدهاند » سپس مىفرمايد من سهم خود را از اين اسيران بخشيدم . بنى هاشم ميگويند ما هم سهم خود را بخشيديم . مهاجر و انصار هم ميگويند ما هم سهم خود را بخشيديم . عمر به على عليه السلام پرخاش مىكند كه چرا بخاطر عجمان با من مخالفت ميكنى « 2 » روايت طولانى است و آثار پرداخت شعوبيان به خوبى در آن نمايان است .
مضمون روايتها با همهء دستكارى كه در آن كردهاند ، چنان شگفت و ناپذيرفتنى است كه از صدها سال پيش محدثان و نسبدانان بر آن خرده گرفته و بانكار برخاستهاند .
سيد احمد بن على داودى مؤلف كتاب عمدة الطّالب فى أنساب آل ابى طالب در اين باره نظرى جالب دارد كه براى تكميل اين قسمت از بحث و نيز آشنائى با شيوهء بحثهاى ديرين ، نوشتن آن بىفائده نيست . وى گويد :
خداوند على بن الحسين را به فرزندزادگى پيغمبر از پادشاهزادگى مجوس بىنياز فرموده است ، آن هم دخترى كه بر سنت اسلامى متولد نشده است . اگر پادشاهى موجب شرف بود بايست عجم بر عرب و بنى قحطان « 3 » بر بنى عدنان فضيلت داشته باشد .
هامش
( 1 ) . منتهى الآمال ج 2 ص 267
( 2 ) . بحار ج 46 ص 15
( 3 ) . قحطانيان ، عربهاى ساكن جنوب عربستان هستند كه از دير زمان معينيان ، سبا و حميريان در آنجا پادشاهى داشتهاند ، درحالىكه عدنانيان ( عربهاى شمالى ) بياباننشين بودند .