آيينهها ضجّه كردند ، با سينهاى پارهپاره * وقتى كه رنج اسارت گرديد مهمان سجّاد
گنجشكهاى هراسان آسيمه سر مىدويدند * گاهى به دامان زينب ، گاهى به دامان سجّاد
يك كاروان غيرت و درد ، با قفل و زنجير مىرفت * ميراث خون بود و خطبه ، ميراث دستان سجّاد
بر نيزههاى اسيرى ، صد شعله روييد وقتى * گل كرد خون و غريبى ، در عمق چشمان سجّاد
*
ناگاه بانوى سبزى ، خون خدا را خروشيد * يك شيرزن خطبههايى ، بىانتها را خروشيد
يك شيرزن ؟ نه به مولا - از اوج حتّى فراتر * بايد امامش بخوانم ، بايد بگويم پيمبر
بر وسعتش خون و خنجر ، بىگفتگو سجده كردند * مردانِ مردِ دو عالم ، در پاى او سجده كردند
ديروز از كوچههامان ، يك نسل عاشق گذشتند * با كولهبار اسيرى ، مردان لايق گذشتند
القصه ديروز دل را ، گم كردم اين دوروبرها
آيا دلم را نديديد ، ديروز اى هم سفرها ؟
محرّم نامه :
هرچه گفتم كه نگويم ، همه گفتند : بگو * و نهفتم كه نگويم ، همه گفتند : بگو
آرى امشب به سرِ دار قسم ، خواهم گفت * به ابو الفضل علمدار قسم ، خواهم گفت
روزگارىست برادر ! كه نگفتن ننگ است * ديده را بستن و نشنيدن و خفتن ننگ است
روزگارىست برادر ! كه سخن بايد گفت * سخن از غربت هفتاد و دو تن بايد گفت
*
هيچ ليلى غزل از حادثهى خون نسرود ! * و اذانى به هوا خواهى مجنون نسرود !
سَرِ گل دستهى مسجد خبر از پير نبود ! * يا بلالى كه اذان گويد و تكبير نبود !
دست بر زخم من و دل مگذاريد اى قوم * خبر از اين دل صد پاره نداريد اى قوم
من ز هفتاد و دو شمشير حكايت دارم * از يزيد بن معاويه شكايت دارم
ذو الفقارا ! به خُم زلف دوتايت سوگند * ذو الجناحا ! به تو و يال رهايت سوگند
سَرِ سبزىست مرا باز فدا خواهم كرد * و به اين قافله دَينىست ادا خواهم كرد
*
روزگارىست برادر ! كه سخن بايد گفت * سخن از غربت هفتاد و دو تن بايد گفت
روزگارىست برادر ! كه حذر بايد داد * خصم دين سفره بگسترد ، خبر بايد داد
سَرِ اين سفره برادر نكند پير شويم * لقمهاى خورده از اين نان و نمكگير شويم
مردم ! اين لقمه حرام است وفايى نكند * عيش دنيا همه دام است وفايى نكند
مردم ! اين لقمه گلوگير شود مىميريم * و اگر فاطمه دلگير شود مىميريم
*
امشب از زمزم اين درد فراتى بايد * وقت تنگ است عزيزان صلواتى بايد