حماسه سيراب :
تا دجله و فرات
- گيسوى نرم خاك -
بر شانههاى خشك زمين
تاب مىخورند
ياد تو اى حماسهى سيراب
عطشانى عظيم زمان را فرياد مىزند :
تا آب و خاك هست
نامت هماره زمزمهى روزگار باد
* * *
اگر چه داد به راه خداى خود سر را * شكست حنجر او خنجر ستمگر را
سرش چو بر سر نى عاشقانه قرآن خواند * ببرد رونق بازار هر سخنور را
نوشتهاند شبى در تنور مهمان بود * اگر چه حرف گران است سخت باور را
ولى شگفت نباشد كه افكند بر خاك * كسى كه شامه ندارد گل معطّر را ،
دريغ آن كه ندانست قدر او دشمن * خزف فروش چه داند بهاى گوهر را ؟
به روز حادثه در گير و دار بود و نبود * خجل نمود تنش لالههاى پرپر را
چنين شد آن كه به جز زينبش كسى نشناخت * بلند قامت آن خون گرفته پيكر را
نشست ، بار رسالت به دوش ، بر سر خاك * كه خون ز ديده ببارد غم برادر را
سرود : بىتو اگر چه بسيط دل تنگ است * ولى مباد كه خالى كنيم سنگر را
پيام خون تو را با گلوى زخمى خويش * چنان بلند بخوانم كه ابر تندر را