بخشى از منظومه بلند باران تشنگى :
باز شط تفتيد و ، آب آتش گرفت * روح باغ از اضطراب ، آتش گرفت
لاله ، شولاى « 1 » بلا پوشيده است * از شقايق ، عاشقى جوشيده است
در سبوى عاشقى ، نوشتى كه نيست * عشق عريانيم ، تن پوشى كه نيست !
سهم قيس از عشق اگر مجنونىست * سهم ما ، يك قتلگاهِ خونىست !
داغبارانست اينجا ، باغ نيست * هيچ كس در فصل خون بىداغ نيست
باز هم از سينهها ، خون مىچكد * از دل آيينهها ، خون مىچكد
برگها ، از شبنم آتش مىخورند ! * لالهها هم ، نمنم آتش مىخورند !
يك نفر ، خورشيد ما را سر بريد * تشنه لب ، خون خدا را سر بريد
كاش خون مىشد تمام آبها * از عطش مىسوخت كامِ آبها
كاش دريا از غمت گُر مىگرفت * ابر ، يك نم غيرت از « حُرّ » مىگرفت
كاش شمشاد و صنوبر ، مىشكست * سروها را ، داغ اكبر مىشكست
كاش دهن آب ، آتش مىگرفت * بركهى مهتاب ، آتش مىگرفت
كاش صحرا يك نيستان ناله داشت * شور عاشوراييت دنباله داشت
زخم تو ، يك كوله بار آشفتگىست * مثل يك عمر انتظار ، آشفتگىست
آفتاب از هُرم حلقت ، آب شد * رود از شرم لبت ، بىتاب شد
ما هنوز آشفتهى زخم توايم * خشم در خون خفتهى زخم توايم
باز هم از سينهها خون مىچكد * از دلِ آيينهها ، خون مىچكد
* * *
مثل تيغهى علم :
تا به دستيارى تو عشق را بر فراز آسمان علم كند * ناگزير بود دست خويش را در حوالى زمين قلم كند
ديد ، آب و نيزه ، نقشه مىكشند ، مثل آتش از ميانشان گذشت * تا حصار فتنه و فرات را با لبان تشنه متهم كند
جارى شريعه مىگذشت و ماه ، مشك را پر آب كرد و بازگشت * شرم كرد با ترنّم فرات ، از فراز تشنگىش كم كند
« ماه بود و مشك » در حصار گرگ يك سوار و يك تهاجم بزرگ * مانده زخم واپسين كه چشم او ، داستان ديگرى رقم كند
*
هامش
( 1 ) - شولا : شنل .