از جوهر شفاعت تيغت ، بعيد نيست * گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت آب
آمد به آستان تو گريان و عذرخواه * با عزم پاى بوسى و قصد اقامت آب
مىخوانمت به نام ابو الفضل و ، شوق را * در ديدگان منتظرم ، بسته قامت آب « 1 »
* * *
آفتاب شعله پوش :
گيسوى خورشيد مىلغزيد روى خيمهها * خون و آتش مىتراويد از سبوى خيمهها
آب ، پشت تپّهها ، مىشست زخم دشت را * از شرار تشنگى پر بو جوى خيمهها
آسمان ، آرام در شطّ شقايق مىنشست * ارغوان مىريخت در جام وضوى خيمهها
شهريار عشق ، در گرم بيابان خفته بود * اسب ، با زين تهى مىرفت سوى خيمهها
گرد را سر تا به پا آغوش استقبال كرد * آفتابى شعلهپوش از روبروى خيمهها
شيههى خونين شنيد و از حرم بيرون دويد * شوق را ، عرشى غزال آيه بوى خيمهها
اسب رنگين يال و تنها بود ، تنهاتر ز كوه * خاك شد با گام رجعت آرزوى خيمهها
ساربانان در جرس ، زنگ اسارت داشتند * بال مىزد بغض عصمت در گلوى خيمهها « 2 »
هامش
( 1 ) - بال سرخ قنوت ؛ ص 167 .
( 2 ) - آينه در كربلاست ؛ ص 16 .