تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1254

مساهمون:

ص١٢٥٤
تو آن آفتابى كه ابر شقاوت * نسازد نهان چهره‌ى انورت را
سليمان تويى اى شهيد فضيلت * ربود اهرمن از چه انگشترت را
به روى ستمكار زد داغ باطل * اگر خصم دون طعنه زد خواهرت را
تو پاينده‌اى اى چراغ هدايت * نباشد خزان باغ گل پرورت را
* * *
هر آن كه زخمه‌ى عشقى به تار جان دارد * چو نى ز شور غم نينوا فغان دارد
هر آن كه قصه‌ى آن عشق آتشين گويد * به سان شمع ز دل شعله بر زبان دارد
چه ماجراست كه پيوسته راوى تاريخ * به درد و داغ از اين قصه داستان دارد
به رهگذار حوادث نشسته راوى پير * به لب حكايت آن گرد قهرمان دارد
همان شهيد فضيلت همان كرامت محض * كه كشته گشت ولى عمر جاودان دارد
كجا جهان پى حفظ حريم آزادى * چون او مجاهد آزاده‌اى نشان دارد
كجا زمانه چو او بهر قلب ديوِ ستم * شهاب روشنى اين سان در آسمان دارد
حسين اى شرف صِرف اى تجسم عشق * كجا بهار دل افروز تو خزان دارد ؟
تو آن تجلّى نورى كه از كمال جلال * هماى عزم تو بر عرش سايبان دارد
فلك به سوگ تو كرده‌ست پيرهن نيلى * مَلَك عزاى تو در مُلك لامكان دارد
فلق ز ماتم تو كرده جامه چون من چاك * شفق ز خون تو رويى چو ارغوان دارد
زلال جارى خون تو همچو آب حيات * گذر ز ماريه بر بستر زمان دارد
تو اى حقيقت جاويد كى روى از ياد * كه مرغ عشق تو در سينه آشيان دارد
به هر ديار كه رويد شقايق از دل خاك * به سينه داغ ز درد تو دلستان دارد
كجا خليل به سان تو بهر هديه‌ى دوست * به فديه پير كهن سال و نوجوان دارد
* * *

جمال حق :

دميد تا ز افق مهر جانفزاى حسين * گرفت روشنى آفاق از ضياى حسين
جمال حق كه به ستر جلال بود نهان * شد آشكار ز آيينه لقاى حسين
چراغ بزم شهود است مهر طلعت او * حديث دلكش عشق است ماجراى حسين
فروغ طور تجلىست نور مرقد او * حريم كعبه‌ى وصل است كربلاى حسين
همين نه زيور تاريخ نام اوست ، كه هست * طراز عرش خدا نام دلرباى حسين
قسم به دولت آزادگان كه جاويد است * هر آن كه نوش كند ساغر بقاى حسين
هنوز از دل اين نيلگون رواق سپهر * به گوش زنده‌دلان مىرسد صداى حسين
ز پرده گشت برون ساز دستگاه ستم * خروش عدل چو شد نغمه ساز ناى حسين
بهاى خون وى افزون بوَد ز نقد دو كون * به جز خدا به خدا نيست خونبهاى حسين