خواستى در راه عشقت دست از هستى بشويم * شاكرم ، هم اكبرم بردى و هم اصغر گرفتى
تا شود اثبات سر بازى من در عشقبازى * در بر دشمن مرا بىيار و بىياور گرفتى
آه از آن ساعت كه زينب خواهرش با حال مضطر * همچو جان آن پيكر صد پاره را در برگرفتى
گفت : اى صد پاره تن آيا حسين من تو هستى ؟ * خودتو آن هستى كه جا بر دوش پيغمبر گرفتى
گر حسين من تويى ، عريان چرا مانده تن تو ؟ * پس چه شد آن جامه كاندر خيمه از خواهر گرفتى
اى عزيز فاطمه تو زينت دوش رسولى * از چه اين سان خاك و خون را بهر خود بستر گرفتى
آب مَهر مادرت زهرا و تو لب تشنه بودى * تا كه آب از خنجر شمر ستم گستر گرفتى
اى برادر از كدامين ماتمت خواهر بنالد * تا قيامت از غمت بر جان مرا آذر گرفتى
اى پرستار يتيمان خيز و بنگر بر سكينه * بين كه از آهش شرر بر گنبد اخضر گرفتى
تا هلال آسانشان گرديده انگشت خلايق * سر به نى اى مهر زينب چون مه انور گرفتى
خواست دست شه ببوسد حضرت ام المصائب * ديد بجدل هم ز شه انگشت و انگشتر گرفتى « 1 »
* * *
پيام مسلم بن عقيل ( ع ) به حضرت حسين بن على ( ع ) :
گشتهام از غم هجران گلى ، خار امشب * كه به دل مانده از او حسرت ديدار امشب
بود اميد كه چشمم به رخ دوست فتد * ولى از هجر رخش گشته گهربار امشب
خاك پاى شه كونين نشد چون كه سرم * گه به زانو نهمش گاه به ديوار امشب
بود سرگشته دلم همچو صبا گر امروز * كشدش عشق سوى كوچه و بازار امشب
سر يارم به سلامت كه به دل نيست غمى * گر گرفتار شدم در كف اغيار امشب
غريب و بىكس و كينهى خصم و غم دوست * زده بر خرمن جان آتشم اين چار امشب
مىزنم دم ز حسين كاوست بهين مظهر حق * گر چو منصور كشندم به سرِدار امشب
اى صبا گو به حسينم كه شد اى گنج وفا * خون ، دلِ مُسلِمَت از خصم جفا كار امشب
بيم جان باختنم نيست ولى هست به دل * غم ياران عزيز توام اى يار امشب
مىكنم گرچه سر و جان به فدايت فردا * ليك دارم به رهت ديدهى بيدار امشب
دل من پيش تو و خود ز جفا سرگردان * چون سپهر است مرا ثابت و سيّار امشب
غم اطفال تو از خاطرم اى مونس جان * برده ياد غم اطفال من زار امشب
محنت قاسم و عبّاس و على اكبر تو * به غم و غصه مرا كرده گرفتار امشب
چه كنم گر نكنم از ستم ابن زياد * گريه بر بىكسى عترت اطهار ( ع ) امشب
زعم اين عمّ شهيدان « رنجى » * چه كنم با كه كنم درد دل اظهار امشب
* * *
هامش
او شما را دشمن است آشكاره در اين مصراع اشاره به عالم ذر دلرد كه خداوند از ذريهى آدم پيمان گرفت .
( 1 ) - اشك خون ؛ ص 185 و 186 .