اسلام مرا دو ماه مهلت ده . سيد ، عليه السلام ، فرمود : تو را چهار ماه مهلت است . وصفوان ، چون بر معجزههاى سيد ، عليه السلام ، واقف شد ، به اسلام درآمد .
وسيد ، عليه السلام ، چون از فتح مكة وكار قريش فارغ شده بود ، لشكر به حوالي مكة فرستاد ، به قبايل عرب ، تا ايشان را دعوت كند به اسلام .
وخالد بن الوليد را به قبيلهء بنى جذيمه « 1 » فرستاده بود ، ووصيت فرمود كه جنگ وقتل نكند . وچون خالد را ديدند ، سلاح برگرفتند وپيش آمدند تا جنگ كنند . خالد را « 2 » پيغام فرستاد كه ما جنگ نمىكنيم ، اگر شما ترك سلاح وجنگ مىكنيد نيك ، والّا از مكة لشكر خواهم . پس ايشان سلاح بنهادند وپيش خالد آمدند . بفرمود تا ايشان را بربستند وبعضي به قتل آورد . وچون خبر به سيد ، عليه السلام ، رسيد ، برنجيد وبا * صحابه گفت : دوش به خواب مىديدم كه لقمهاى سخت شيرين در دهان نهاده بودم ، ومىخواستم تا فرو برم ، وچيزى متعرّض مىشد ونمىگذاشت كه آن را فرو برم . پس زرى چند تمام به على ، رضى اللّه عنه ، داد وبفرستاد تا خونبهاى كشتگان بدهد واستمالت قوم كند . على ، رضى اللّه عنه ، برفت وخونبها بداد وايشان را استمالت كرد . وزرى كه بازمانده بود ، از خونبها ، بر ايشان قسمت كرد ومراجعت فرمود .
وميان خالد وعبد الرّحمن بن عوف محاكات « 3 » ومخاصمت « 4 » رفت ، از بهر آن كه عبد الرّحمن به وى گفت : اين حركت كه كردى نه به جاى خود بود . وسيد ، عليه السلام ، تو را أجازت نداده بود . وخالد گفت : به كار تو بد نبود ، چه خون پدرت ، عوف ، از ايشان بازخواستم .
وعبد الرّحمن گفت : از بهر عمّ خود ، فاكه بن المغيرة ، بازخواستى . واين حال با سمع سيد ، عليه السلام ، رسيد وسيد ، عليه السلام ، خالد را بخواند وگفت : تو را به أصحاب من كارى مباد كه اگر كوه أحد زر باشد [ و ] از آن تو بود ، وآن را در راه حق تعالى صرف كنى در مقابلهء يك صباح ورواح « 5 » نيايد كه أصحاب من ، در راه خداى ، با من قدم زدهاند . وخالد اگر چه از صحابه بود ، اما هجرت وغزوها نيافته بود ، وپيش از فتح مكة به مدتي اندك مسلمان شده بود .
وهم در فتح مكة ، سيد ، عليه السلام ، خالد را بفرستاد به نخله « 6 » تا عزّى خراب كند .
وعزّى خانهاى بود كه أهل شرك ساخته بودند . وقوم مضر وكنانه « 7 » وبعضي از قريش آن را مىپرستيدند . ورئيس نخله ، چون بشنيد كه خالد با لشكر اسلام خواهد آمد ، شمشير خود
هامش
( 1 ) . بنى جذيمه ( به فتح أول وكسر ثاني ) از قبيلهء كنانه بودهاند ومحل سكونت كنانه در جنوب مكة بوده است .
( 2 ) . كذا
( 3 ) . محاكات : گفتگو ( معين )
( 4 ) . مخاصمت : خصومت كردن با كسى ( معين )
( 5 ) . صباح ورواح : صبح وشام
( 6 ) . - حاشيهء 7 از ص 97 همين خلاصه .
( 7 ) . در أصل به متابعت از نسخههاى فارسي سيره : بنى كنانه