وتوقع داشتم كه مرا بفرستد . پس سيد ، عليه السلام ، أبو عبيدة بن جرّاح را با ايشان [ فرستاد ] « 1 » .
* حكايت پنجم - عبد اللّه بن ابىّ منافق وأبو عامر راهب
در مدينه دو كس بودند نيك بزرگ ومطاع . چون سيد ، عليه السلام ، به مدينه رفت ، دانستند كه ايشان را وقعى نماند . از حسد ، عبد اللّه بن ابىّ بن سلول سر به نفاق برآورد . وچون سيد ، عليه السلام ، به مدينه آمد ، مردم از وى برگشتند ومسلمان شدند .
وأبو عامر راهب مقبول قبيلهء أوس بود ، ترك بت پرستيدن كرده بود وبه زهد مشغول بود . به حضرت سيد ، عليه السلام ، آمد وگفت : اى محمد ، اين چه دين است كه تو آوردهاى ؟ فرمود :
دين حنيفيّت است ، دين إبراهيم ، عليه السلام . أبو عامر گفت : من بر دين ابراهيمم ، ولكن تو بدعتها به دين إبراهيم بيرون آوردهاى . سيد ، عليه السلام ، فرمود : لا ، بلكه من بر دين حنيفيّت پاك وهويدايم . وأبو عامر بترسيد وبگريخت وبه مكة رفت با سيزده كس از قوم خود ، وپيوسته تحريض قريش كردى به خصمي سيد ، عليه السلام . وچون فتح مكة شدى ، بگريخت وبه طائف رفت . وچون فتح طائف شد ، بگريخت وبه شام رفت وآنجايگه بماند .
وكعب بن مالك الأنصاري ، در حقّ وى ، اين بيت بگفت . شعر :
معاذ اللّه من عمل خبيث * كسعيك في العشيرة عبد عمرو
فامّا قلت لي شرف ونخل * فقدما بعت ايمانا بكفر « 2 »
حكايت ششم - شكايت مهاجران از هواي مدينه
آب وهواي مدينه موافق مزاج مهاجران را ، رضوان اللّه عليهم ، نبوده وبه جملگى رنجور شدند ، الّا سيد ، عليه السلام .
عايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت : پدرم رنجور بود ، [ پدر را ] گفتم چگونهاى ؟ گفت :
كلّ امرئ مصبّح في أهله * والموت أدنى من شراك نعله
يعنى : هر كه بامداد برخيزد ، مرگ به وى نزديكتر بود از بند نعل أو .
پيش عامر * بن فهيره رفتم ، وهنوز آيت حجاب نيامده بود ، گفتم : چونى ؟ با رنج گفت :
لقد وجدت الموت قبل ذوقه * إنّ الجبان حتفه من فوقه
كل امرئ مجاهد بطوقه * كالثّور يحمى جلده بروقه
هامش
( 1 ) . حكايت مناظرهء جهودان وترسايان در سيره ، ص 497 - 513 ، آمده است .
( 2 ) . اين حكايت در سيره ، از ص 513 - 516 آمده است .