حكايت بيست ويكم - طفيل بن عمرو الدّوسى
از طفيل روايت است كه چون به مكة رفتم ، قريش بيامدند وگفتند : مردى ظاهر شده ، محمد نام ، وخلق را به سخن از راه مىبرد ، تو را معلوم ، كرديم تا به سخن وى فريفته نشوى وفتنه به قبيلهء تو نرسد . از سيد ، عليه السلام ، احتراز وتحنّث « 1 » مىكردم . تا روزى به مسجد رفتم ، از قرآن خواندن وى در نماز لذتى يافتم . گفتم : قريش سخن به غرض وحسد گفتهاند ، نزديك رسول ، عليه السلام ، رفتيم وبا وى به خانه شدم . وآنچه قريش گفته بودند ، با وى بگفتم . سيد ، عليه السلام ، حكم شريعت ومسلمانى بگفت وچند آيت بخواند . پس ايمان آوردم وگفتم : يا رسول اللّه ، مرا نشانى بايد كه بر صدق اسلام من ، گوايى دهد ، ميان قوم من ، سيد ، عليه السلام ، گفت :
اللّهمّ اجعل له آية « 2 » .
پس برخاستم وپيش قوم رفتم . نوري از ميان هر دو ابروى من پيدا شد ، بترسيدم ، گفتم :
خدايا ، اين نور ، از روى من ، بازستان وبه جايى ديگر پيدا كن . [ در حال ، آن نور از روى من درآمد وبر ] سر تازيانه كه * « 3 » داشتم پيدا شد ، وبا قوم گفتم كه مسلمان شدهام واين نور يافتهام . پدر وخويشان ، جمله به تدريج ، مسلمان شدند ، وقوم عاصى شدند . بعد از مدتي ، به حضرت رسول ، عليه السلام ، آمدم وگفتم : قوم دوس عاصىاند ومسلمان نمىشوند ، دعاى بد بر ايشان كن . سيد فرمود كه دعاى نيك كنم :
اللّهمّ اهد دوسا « 4 » .
وگفت : اى طفيل ، دعوت قوم كن به آهستگى ومدارا . برفتم ودعوت مىكردم تا سيد ، عليه السلام ، از مكة هجرت كرد . وغزاى بدر وأحد وخندق تمام شد وبه حصار خيبر رفت .
آن وقت ، با هشتاد خانه از قبيلهء دوس ، كه مسلمان شده بودند ، به خدمت سيد ، عليه السلام ، رفتيم « 5 » ، ودر غزاى خيبر حاضر بودم ، واز غنيمت خيبر نصيب برگرفتم ، ودر خدمت رسول بودم وتا فتح مكة برآمد . آنگه از سيد ، عليه السلام ، أجازت خواستم وذو الكفّين ، بتي بود كه قومي از عرب آن را مىپرستيدند ، بسوزاندم ، وبا اين قوم مصاف كردم ومنهزم شدند . ودر خدمت سيد ، عليه السلام ، در مدينه [ مىبودم ] « 6 » تا سيد ، عليه السلام ، از دنيا مفارقت كرد . واين طفيل در غزو يمامه شهيد گشت « 7 » .
هامش
( 1 ) . تحنث : گوشه گرفتن از پرستش بتان ، تحنث از فعل : توبه كردن از آن ( دهخدا ) .
( 2 ) . بار خدايا ، تو أو را نشانهاى بده ، ترجمه از سيره ، ص 372 ، نقل شد .
( 3 ) . در أصل : در سر ابتدأ تازيانه ، واز سيره ، ص 372 ، نقل شد .
( 4 ) . بار خدايا ، قوم دوس را راه راست ارزانى دار . ( ترجمه از سيره ، ص 373 ) .
( 5 ) . در أصل : رفتند .
( 6 ) . از سيره ، ص 374 ، نقل شد .
( 7 ) . در سيره ، پس از حكايت طفيل ، حكايت أعشى بنى قيس بن ثعلبه آمده وحكايت طفيل ، ص 369 - 375 ، آمده است .