آتش مجوس در فارس كشته شد ، وهزار سال بود تا برافروخته بود .
وسيد ، عليه السلام ، در شكم مادر بود كه پدرش وفات يافت ، اما عبد المطلب سيد ، عليه السلام ، را به طفلى ديد وشكر حق گزارد « 1 » .
حكايت چهارم
چون سيد ، عليه السلام ، به وجود آمد ، از بهر وى دايه طلب داشتند ، چه قاعدهء مكة آن بود كه فرزندان به دايگان دادندى وبه حىّهاى عرب بردندى ، چه هواي بيرون مكة بهتر بودى . وهيچ كس سيد ، عليه السلام ، را برنمىگرفت ، از بهر آن كه يتيم ودرويش بود ، تا حليمة برسيد ، وهيچ رضيع از آن توانگرى نيافت ، وسيد ، عليه السلام ، را برگرفت وگفت : از سختى روزگار ، شير خودم واز آن * اشتران وگوسفندان نقصان پذيرفته بود وبىقوت بوديم ، وفربه وپرشير شديم . چنان كه زنان قبيله تعجب كردند .
وحليمة گفت : چون سيد ، عليه السلام ، نزديك سهساله شد ، يا پسرك من در ميان رمهء بزغاله مىبازيد ، ناگاه پسركم فرياد كرد وگفت : دو شخص آمدند وبرادر قريشى من بخوابانيدند واشكم وى بشكافتند وتازيانهاى چند به وى زدند وافتاده است . سيد ، عليه السلام ، را ديدم كه افتاده بود ومتغير شده ، حال پرسيدم .
گفت : دو شخص آمدند وجامههاى سپيد داشتند ومرا بخوابانيدند وشكم مرا بشكافتند وچيزى چند برگرفتند وچيزى چند بنهادند و [ ندانم ] « 2 » چه برگرفتند وشكم مرا بازدوختند « 3 » . وآن دو شخص جبرئيل وميكائيل بودهاند .
بعد از آن أو را باز مكة آوردم وبه مادر سپردم ، مبادا واقعهاى برسد . وچون سيد ، عليه السلام ، به منصب رسالت رسيد ، حكايت اين حال با صحابه بگفت .
وسيد ، عليه السلام ، ششساله بود كه مادرش وفات يافت وپيش جدش عبد المطلب مىبود ، وترحيب سيد عظيم كردى . وچون هشتساله شد ، عبد المطلب نيز وفات يافت . ودر آن مرض وفات سيد « 4 » عليه السلام ، را به أبو طالب سپرد .
وچاه زمزم به عباس داد . وسيد ، عليه السلام ، به قاعده بر وى مقرر داشت وتا إلى « 5 » يومنا بر آل عباس بماند « 6 » .
هامش
( 1 ) . اين حكايت در سيره ، ص 144 ، آمده است .
( 2 ) . از سيره ، نقل شد .
( 3 ) . در أصل : باز دوختى
( 4 ) . در أصل : وفات يافت تا سيد را
( 5 ) . كذا
( 6 ) . اين حكايت در سيره ، از ص 145 - 154 ، آمده است .