شريك خدا گردانيده خواهد بود .
پس هشام بن الحكم كه از متكلّمان أصحاب آن حضرت بود ودر نهايت فضل وعلم وفطانت بود ودر آن وقت خطش تازه دميده بود داخل مجلس شد ، حضرت أو را تعظيم فرمود وجائى از براي أو گشود وفرمود : تو يارى كنندهء مائي به دل وزبان ودست .
پس بعد از آنكه جمعى از أصحاب آن حضرت با أو سخن گفتند وبر أو غالب شدند حضرت به شامي فرمود : با اين پسر مناظره كن ؛ يعنى با هشام .
پس شامي گفت : يا هشام ! با من گفتگو كن در باب امامت اين مرد .
هشام از اين سخن بىادبانهء أو در غضب شده گفت : اى مردك ! آيا خدا نسبت به مردم مهربانتر است يا مردم نسبت به خود ؟
گفت : بلكه خدا مهربانتر است .
هشام گفت : به مهربانى خود چه كرده است نسبت به مردم ؟
شامي گفت : از براي ايشان حجتي وراهنمائى أقامت كرده است كه پراكنده نشوند واختلاف در ميان ايشان بهم نرسد وأمور ايشان را منظّم گرداند ، وخبر دهد ايشان را به فرايض پروردگار ايشان .
هشام گفت : آن مرد كيست ؟
گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم .
هشام گفت : پس بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كي بود ؟
گفت : كتاب خدا وسنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم .
هشام گفت : آيا كتاب وسنّت به ما نفعي بخشيده است امروز در آنكه اختلاف را از ما برطرف كند ؟
گفت : بلى .
هشام گفت : پس چرا ما وتو اختلاف داريم واز جهت اين اختلاف تو از شام بسوى ما آمدهاى كه مناظره كنى ؟
پس شامي ساكت شد وجواب نتوانست داد .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 31
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١