ايشان را دوست مىداشت ، وبخدا سوگند مرا حزنى رو مىدهد به ديدن أحوال ايشان كه اظهار نمىتوانم نمود زيرا كه قريش به شرافت ايشان شرف يافتند بر مردم وهمه اجتماع كردند بر آنكه پادشاهى حضرت رسول را از دست ايشان بگيرند .
عبد الرحمن گفت : واي بر تو واللّه كه من اين سعى را از براي شما كردم كه نگذاشتم خلافت به على قرار گيرد .
مقداد گفت : بخدا سوگند كه دست برداشتى از مردى كه هدايت مىكرد مردم را بسوى حق وبه عدالت سلوك مىكرد در ميان ايشان ، بخدا سوگند اگر ياوران مىيافتم هرآينه جنگ مىكردم با قريش مانند جنگى كه در روز بدر وأحد با ايشان كردم .
عبد الرحمن گفت : مادرت به عزاى تو نشيند اى مقداد اين سخن را ترك كن كه مردم از تو نشنوند وفتنه برپا شود ، بخدا سوگند كه مىترسم كه به سبب گفتار تو فتنه واختلافى در ميان مردم بهم رسد .
راوي گفت : بعد از آنكه مقداد از آن مجلس برخاست من به نزد أو رفتم وگفتم : اى مقداد ! من از ياوران توام .
مقداد گفت : خدا تو را رحمت كند ، آن امرى كه ما اراده داريم به دو كس وسه كس ساخته نمىشود .
پس راوي از نزد مقداد بيرون آمد وبه خدمت أمير المؤمنين عليه السّلام رفت وگفتهء مقداد وگفتهء خود را به خدمت حضرت عرض كرد ، پس حضرت دعاى خير از براي ايشان كرد « 1 » .
ودر كتاب اختصاص به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده است كه :
منزلت مقداد بن اسود در اين امّت مانند منزلت الف است در قرآن كه حرف ديگر به آن نمىچسبد ، همچنين مقداد ديگرى در كمال به أو ملحق نمىگردد « 2 » .
هامش
( 1 ) . امالى شيخ طوسي 191 - 192 .
( 2 ) . اختصاص 10 .