تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1297

مساهمون:

ص١٢٩٧
بدان كه قصهء مباهله از جملهء قصص متواتر است وخاصه وعامه در جميع كتب تفاسير وتواريخ وأحاديث روايت كرده‌اند با اندك اختلافى در خصوصيات آن . شيخ طبرسى وديگران روايت كرده‌اند كه : جمعى از اشراف نصاراى نجران به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند وسر كردهء ايشان سه نفر بودند : يكى عاقب كه أمير وصاحب رأى ايشان بود ، ديگرى عبد المسيح كه در جميع مشكلات به أو پناه مىبردند ، سوم أبو حارثه كه عالم وپيشواى ايشان بود وپادشاهان روم براي أو كليساها ساخته بودند وهدايا وتحفه‌ها براي أو مىفرستادند به سبب وفور علم أو نزد ايشان . پس چون ايشان متوجه خدمت حضرت شدند أبو حارثه بر استرى سوار شد وكرز بن علقمة برادر أو در پهلوى أو مىراند ناگاه استر أبو حارثه از سر در آمد پس كرز ناسزائى به حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت ، أبو حارثه گفت : بر تو باد آنچه گفتى ، گفت : چرا اى برادر ؟ أبو حارثه گفت : بخدا سوگند اين همان پيغمبر است كه ما انتظار أو مىكشيديم . كرز گفت : پس چرا متابعت أو نمىكنى ؟ گفت : مگر نمىدانى كه اين گروه نصارى چه كرده‌اند با ما ؟ ما را بزرگ كردند وصاحب مال كردند وگرامى داشتند وراضى نمىشوند به متابعت أو ، واگر ما متابعت أو كنيم اينها همه را از ما بازمىگيرند . پس كرز اين سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت آن حضرت رسيد ومسلمان شد . وايشان در وقت نماز عصر وارد مدينه شدند با جامه‌هاى ديبا وحله‌هاى زيبا كه هيچ‌يك از گروه عرب با اين زينت نيامده بودند ، وچون به خدمت حضرت رسيدند سلام كردند ، حضرت جواب سلام ايشان نفرمود وبا ايشان سخن نگفت ، پس رفتند به نزد عثمان وعبد الرحمن بن عوف كه با ايشان آشنائى داشتند وگفتند : پيغمبر شما نامه‌اى به ما