تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
چون داخل مدينه شد شيبة الحمد را ديد كه با كودكان بازى مىكند أو را به نور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شناخت وديد سنگى عظيم برداشته است ومىگويد : منم پسر هاشم كه مشهور است به عظايم . چون مطّلب اين سخن را شنيد ناقة را خوابانيد وگفت : نزديك من بيا اى يادگار برادر من . پس شيبه بسوى أو دويد وگفت : كيستى تو كه دلم بسوى تو مايل گرديد ؟ گمان مىبرم از أعمام من باشى . گفت : منم مطّلب عموى تو ؛ وأو را در بر گرفته مىبوسيد ومىگريست پس گفت : اى پسر برادر من ! مىخواهى تو را ببرم به شهر پدر وعموهايت كه خانهء عزّت توست ؟ گفت : بلى مىخواهم . پس مطّلب سوار شد وشيبه را با خود سوار كرد وبسوى مكة روان شد . شيبه گفت : اى عمّ من ! به سرعت برو كه مىترسم خويشان مادرم مطّلع شوند وشجاعان قبيلهء أوس وخزرج با ايشان موافقت كنند ونگذارند مرا بيرون برى . مطّلب گفت : اى فرزند برادر ! غم مخور حق تعالى كفايت شرّ ايشان مىنمايد . چون يهودان مطّلع شدند كه شيبه با عمّ خود مطّلب تنها روانهء مكة شده‌اند طمع كردند در قتل ايشان ، يكى از رؤساى يهود كه أو را « دحيه » مىگفتند پسرى داشت « لاطيه » نام ، روزى بيرون آمد با أطفال بازى كند شيبه با استخوان شترى بر سر أو زد وسرش را شكست وگفت : اى پسر يهودية ! أجلت نزديك شده است وبزودى خانه‌هاى شما خراب خواهند شد . چون اين خبر به پدر أو رسيد به غايت خشمناك شد واين كينه علاوهء كينهء قديم ايشان شد . پس چون اين خبر را شنيد ندا كرد در ميان قوم خود كه : اى گروه يهودان ! آن پسر كه از أو مىترسيديد با عمّ خود تنها رفته است پس أو را دريابيد وهلاك كنيد واز شرّ أو أيمن گرديد ! پس هفتاد نفر از يهود اسلحه بر خود راست كرده از عقب ايشان روان شدند ، پس در شب چون صداى سم ستوران ايشان به گوش مطّلب رسيد گفت : اى پسر برادر ! به ما