چون داخل مدينه شد شيبة الحمد را ديد كه با كودكان بازى مىكند أو را به نور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شناخت وديد سنگى عظيم برداشته است ومىگويد : منم پسر هاشم كه مشهور است به عظايم .
چون مطّلب اين سخن را شنيد ناقة را خوابانيد وگفت : نزديك من بيا اى يادگار برادر من .
پس شيبه بسوى أو دويد وگفت : كيستى تو كه دلم بسوى تو مايل گرديد ؟ گمان مىبرم از أعمام من باشى .
گفت : منم مطّلب عموى تو ؛ وأو را در بر گرفته مىبوسيد ومىگريست پس گفت : اى پسر برادر من ! مىخواهى تو را ببرم به شهر پدر وعموهايت كه خانهء عزّت توست ؟
گفت : بلى مىخواهم .
پس مطّلب سوار شد وشيبه را با خود سوار كرد وبسوى مكة روان شد .
شيبه گفت : اى عمّ من ! به سرعت برو كه مىترسم خويشان مادرم مطّلع شوند وشجاعان قبيلهء أوس وخزرج با ايشان موافقت كنند ونگذارند مرا بيرون برى .
مطّلب گفت : اى فرزند برادر ! غم مخور حق تعالى كفايت شرّ ايشان مىنمايد .
چون يهودان مطّلع شدند كه شيبه با عمّ خود مطّلب تنها روانهء مكة شدهاند طمع كردند در قتل ايشان ، يكى از رؤساى يهود كه أو را « دحيه » مىگفتند پسرى داشت « لاطيه » نام ، روزى بيرون آمد با أطفال بازى كند شيبه با استخوان شترى بر سر أو زد وسرش را شكست وگفت : اى پسر يهودية ! أجلت نزديك شده است وبزودى خانههاى شما خراب خواهند شد . چون اين خبر به پدر أو رسيد به غايت خشمناك شد واين كينه علاوهء كينهء قديم ايشان شد .
پس چون اين خبر را شنيد ندا كرد در ميان قوم خود كه : اى گروه يهودان ! آن پسر كه از أو مىترسيديد با عمّ خود تنها رفته است پس أو را دريابيد وهلاك كنيد واز شرّ أو أيمن گرديد ! پس هفتاد نفر از يهود اسلحه بر خود راست كرده از عقب ايشان روان شدند ، پس در شب چون صداى سم ستوران ايشان به گوش مطّلب رسيد گفت : اى پسر برادر ! به ما
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 47
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٧