تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
پس مردى از قبيلهء بنى الحارث براي حاجتي داخل مدينه شد ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند ماه پاره‌اى نور از أو ساطع است وبا جمعى از كودكان بازى مىكند ، نزد ايشان ايستاد ومحو حسن وجمال أو گرديده گفت : زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار أو باشى . أو بازى مىكرد وگفت : منم فرزند زمزم وصفا وپسر هاشم وهمين بس است براي شرف من . آن مرد نزديك آمده گفت : اى جوان چه نام دارى ؟ گفت : منم شيبه پسر هاشم بن عبد مناف ، پدرم مرد وعموهاى من جفا كردند با من ، با مادر وخالوهاى خود در اين غربت مانده‌ام ، تو از كجا آمده‌اى اى عم ؟ گفت : از مكة آمده‌ام . شيبه گفت : چون به سلامت به مكة برگردى وفرزندان عبد مناف را ببينى سلام من به ايشان برسان وبگو : رسالتي دارم بسوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده وعموهايش به أو جفا كردند ، اى فرزندان عبد مناف ! زود فراموش كرديد وصيتهاى هاشم را وضايع كرديد نسل أو را ، هر نسيم كه از سوى مكة مىوزد شميم شما را از أو مىشنوم ودر آرزوى مواصلت شما شبها به روز مىآورم . آن مرد از استماع اين رسالت گريان شده به سرعت تمام به جانب مكة روان شد ، چون به مجلس أولاد عبد مناف درآمد بعد از تحيت وسلام گفت : اى أكابر واشراف واى فرزندان عبد مناف ! از عزّت خود غافل شده‌ايد وچراغ هدايت خود را در خانهء ديگران افروخته‌ايد ، پس پيام عبد المطّلب ( شيبه ) را به ايشان رسانيده ايشان گفتند : ما ندانستيم كه أو به اين مرتبه رسيده است . آن رسول گفت : بخدا سوگند مىخورم كه فصحاء در جنب فصاحت أو لالند وعقلاء در مكالمهء أو عاجز ، خورشيد أوج حسن وجمال است ونور ديدهء أهل فضل وكمال . پس مطّلب در همان مجلس مركب طلبيده سوار شد وتنها عنان عزيمت به صوب مدينه معطوف گردانيد وبه سرعت تمام خود را به مدينه رسانيد .