پس مردى از قبيلهء بنى الحارث براي حاجتي داخل مدينه شد ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند ماه پارهاى نور از أو ساطع است وبا جمعى از كودكان بازى مىكند ، نزد ايشان ايستاد ومحو حسن وجمال أو گرديده گفت : زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار أو باشى .
أو بازى مىكرد وگفت : منم فرزند زمزم وصفا وپسر هاشم وهمين بس است براي شرف من .
آن مرد نزديك آمده گفت : اى جوان چه نام دارى ؟
گفت : منم شيبه پسر هاشم بن عبد مناف ، پدرم مرد وعموهاى من جفا كردند با من ، با مادر وخالوهاى خود در اين غربت ماندهام ، تو از كجا آمدهاى اى عم ؟
گفت : از مكة آمدهام .
شيبه گفت : چون به سلامت به مكة برگردى وفرزندان عبد مناف را ببينى سلام من به ايشان برسان وبگو : رسالتي دارم بسوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده وعموهايش به أو جفا كردند ، اى فرزندان عبد مناف ! زود فراموش كرديد وصيتهاى هاشم را وضايع كرديد نسل أو را ، هر نسيم كه از سوى مكة مىوزد شميم شما را از أو مىشنوم ودر آرزوى مواصلت شما شبها به روز مىآورم .
آن مرد از استماع اين رسالت گريان شده به سرعت تمام به جانب مكة روان شد ، چون به مجلس أولاد عبد مناف درآمد بعد از تحيت وسلام گفت : اى أكابر واشراف واى فرزندان عبد مناف ! از عزّت خود غافل شدهايد وچراغ هدايت خود را در خانهء ديگران افروختهايد ، پس پيام عبد المطّلب ( شيبه ) را به ايشان رسانيده ايشان گفتند : ما ندانستيم كه أو به اين مرتبه رسيده است .
آن رسول گفت : بخدا سوگند مىخورم كه فصحاء در جنب فصاحت أو لالند وعقلاء در مكالمهء أو عاجز ، خورشيد أوج حسن وجمال است ونور ديدهء أهل فضل وكمال .
پس مطّلب در همان مجلس مركب طلبيده سوار شد وتنها عنان عزيمت به صوب مدينه معطوف گردانيد وبه سرعت تمام خود را به مدينه رسانيد .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 46
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٦