پس عبد المطلب گفت : بسوى خانهء آمنه دويدم وگفتم : من آيا خوابم يا بيدار ؟
گفت : بيدارى .
گفتم : نوري كه در پيشانى تو بود چه شد ؟
گفت : با آن فرزند است كه از من جدا شد ومرغى چند أو را از من گرفتهاند وبه دست من نمىگذارند ، واين ابر براي ولادت أو بر من سايه افكنده است .
گفتم : بياور فرزند مرا تا ببينم .
گفت : تا سه روز تو را نخواهند گذاشت أو را ببينى .
من شمشير خود را كشيدم وگفتم : فرزند مرا بيرون آور واگر نه تو را مىكشم .
گفت : در حجره است ، تو دانى وأو .
چون رفتم كه داخل حجره شوم مردى بيرون آمد وگفت : برگرد كه احدى از فرزندان آدم أو را نمىبيند تا همهء ملائكة أو را زيارة نكنند ؛ پس بر خود بلرزيدم وبرگشتم « 1 » .
روايت كرده است كه : آن حضرت ختنه كرده وناف بريده متولد شد وعبد المطّلب مىگفت كه : اين فرزند مرا شأن بزرگى هست « 2 » .
از حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت متولد شد بتها كه بر كعبه گذاشته بودند همه به رو افتادند ، وچون شام شد اين ندا از آسمان رسيد :
جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 3 » وجميع دنيا در آن شب روشن شد وهر سنگ وكلوخى ودرختى خنديدند وآنچه در آسمانها وزمينها بود تسبيح خدا گفتند وشيطان گريخت ومىگفت : بهترين امّتها وبهترين خلايق وگراميترين بندگان وبزرگترين عالميان محمد است « 4 » .
وشيخ طبرسى در كتاب احتجاج روايت كرده است از حضرت امام موسى عليه السّلام كه :
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 55 .
( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 59 ؛ طبقات ابن سعد 1 / 82 ؛ صفة الصفوة 1 / 20 .
( 3 ) . سورهء اسراء : 81 .
( 4 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 58 .