بودند هشام ووليد پسرهاى مغيره وعاص بن هشام وأبو زجرة « 1 » بن أبي عمرو بن أمية وعتبة بن ربيعه وگفت : آيا امشب در ميان شما فرزندى متولد شده است ؟
گفتند : نه .
گفت : مىبايد فرزندى متولد شده باشد كه نامش احمد باشد ودر أو علامتي مىبايد باشد به رنگ خزى كه به سياهى مايل باشد ، وهلاك أهل كتاب خصوصا يهود بر دست أو خواهد بود ، وشايد شده باشد وشما مطّلع نشده باشيد .
چون متفرق شدند از آن مجلس وسؤال كردند شنيدند كه پسرى براي عبد اللّه بن عبد المطّلب متولد شده است ، پس آن مرد را طلب كردند وگفتند : بلى پسرى در ميان ما متولد شده است .
پرسيد كه : پيش از آنكه من به شما بگويم يا بعد از آن ؟
گفتند : پيشتر .
گفت : پس مرا ببريد به نزد أو تا در أو نظر كنم .
چون به نزد آمنه رفتند گفتند : بيرون آور فرزند خود را تا ما بر أو نظر كنيم گفت : واللّه فرزند من به روش فرزندان ديگر نيامد ، دستها را بر زمين انداخت وسر بسوى آسمان بلند كرد ونوري از أو ساطع شد كه قصرهاى بصرى را از شام ديدم وهاتفى از ميان هوا صدا زد كه : زائيدى سيد امّت را پس بگو « أعيذه بالواحد من شرّ كلّ حاسد » وأو را محمد نام كن .
پس آن مرد گفت كه : أو را بيرون آور تا من ببينم .
چون آمنه آن حضرت را بيرون آورد وآن مرد در أو نظر كرد وپشت دوشش را گشود ومهر نبوّت را ديد بيهوش افتاد ؛ پس آن حضرت را گرفتند وبه آمنه دادند وگفتند : خدا مبارك گرداند فرزند تو را .
وچون آن مرد به هوش بازآمد گفتند : چه شد تو را ؟
گفت : پيغمبرى از بني إسرائيل بر طرف شد تا قيامت ، اين است واللّه آنكه ايشان را
هامش
( 1 ) . در كافى وبحار الأنوار بجاى أبو زجره ، أبو وجزه ذكر شده است .