زنا كردهام مرا پاك كن !
حضرت ندا فرمود در ميان قوم : هر كه هست بيرون آيد براي پاك كردن فلان شخص از گناه . چون همه حاضر شدند وآن مرد را در گودال كردند كه سنگسار كنند آن مرد فرياد بر آورد : هر كه حدّى از خدا بر أو لازم گرديده است مرا حد نزند ، همهء مردم برگشتند بغير از عيسى ويحيى عليهما السّلام ، پس يحيى به نزديك آن مرد رفت وگفت : اى گناهكار ! مرا پندى بده .
گفت : نفس خود را با خواهش أو مگذار كه تو را هلاك مىكند .
يحيى فرمود : ديگر بگو .
گفت : نفس خود را با خواهش أو مگذار كه تو را هلاك مىكند .
يحيى فرمود : ديگر بگو .
گفت : هيچ گناهكارى را بر گناهش سرزنش وملامت مكن .
فرمود : ديگر بگو .
گفت : به غضب وخشم ميا .
حضرت يحيى عليه السّلام فرمود : بس است مرا « 1 » .
در حديث ديگر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلم منقول است كه : چون حق تعالى عيسى عليه السّلام را به آسمان برد ، شمعون بن حمون را در ميان قوم خود جانشين خود گردانيد ، پس پيوسته شمعون در ميان بني إسرائيل قيام به هدايت ايشان مىنمود تا أو به رحمت الهى واصل شد ، پس حق تعالى يحيى بن زكريا عليهما السّلام را به پيغمبرى مبعوث گردانيد ، وچون نزديك شد كه يحيى را شهيد كنند ، يحيى أولاد شمعون را وصىّ خود گردانيد « 2 » .
مؤلف گويد : أحاديث در باب يحيى عليه السّلام مختلف است : بعضي دلالت مىكند بر آنكه آن حضرت بعد از عيسى عليه السّلام بود واز اوصياى آن حضرت بود ؛ وبعضي دلالت مىكند بر آنكه در زمان آن حضرت شهيد شد . واگر گوئيم دو يحيى پسر زكريا عليهما السّلام بودهاند بعيد است ، ومحتمل است كه خدا بعد از مردن أو را زنده گردانيده باشد وباز مبعوث به پيغمبرى كرده
هامش
( 1 ) - من لا يحضره الفقيه 4 / 33 .
( 2 ) . كمال الدين وتمام النعمة 225 .