فرمود : بلى .
پس زكريا به مادر يحيى گفت : آنچه مىگويد چنان كن ، پس مادر كلاه پشم وپيراهن مو از براي أو بافت ، يحيى پوشيد ورفت به جانب بيت المقدس وبا عبّاد مشغول عبادت گرديد تا آنكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد ، پس روزى نظر كرد به بدن خود ديد كه بدنش نحيف شده است وگريست ، پس خطاب الهى به أو رسيد : اى يحيى ! آيا گريه مىكنى از اينكه بدنت كاهيده است ؟ بعزت وجلال خودم سوگند كه اگر يك نظر به جهنم بكنى پيراهن آهن خواهى پوشيد به عوض پلاس !
پس يحيى عليه السّلام گريست تا آنكه از بسيارى گريه رويش مجروح شد به حدّى كه دندانهايش پيدا شد .
چون اين خبر به مادرش رسيد با زكريا به نزد أو آمدند وعبّاد بني إسرائيل به گرد أو برآمدند وأو را خبر دادند كه : روى تو چنين مجروح وكاهيده شده است .
گفت : من با خبر نشدم .
زكريا گفت : اى فرزند ! چرا چنين مىكنى ؟ من از خدا فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد .
گفت : اى پدر ! تو مرا به اين امر كردى وگفتى كه در ميان بهشت وجهنم عقبهاى هست كه نمىگذرند از آن عقبه مگر جماعتى كه بسيار گريه كنند از خوف الهى .
فرمود : بلى اى فرزند ! من چنين گفتم ، جهد وسعى نما در بندگى خدا كه تو را به امر ديگر امر فرمودهاند .
پس مادرش گفت : اى فرزند ! رخصت مىدهى كه دو پارهء نمد از براي تو بسازم كه بر أطراف روى خود نهى تا دندانهايت را بپوشاند وآب چشمت را جذب نمايد ؟
گفت : تو اختيار دارى .
پس مادرش دو قطعه نمد براي أو ساخت وبر رويش گذاشت ، در اندك زماني از گريهء أو چنان تر شد كه چون آن را فشرد آب از ميان انگشتانش جارى شد !
چون حضرت زكريا عليه السّلام اين حال را بديد گريان شد ورو بسوى آسمان نمود وعرض
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1048
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٤٨