گفتند : ما به يك دينار مىخريم .
چون با مادر خود مصلحت كرد گفت : به چهار دينار بفروش .
چون به بني إسرائيل گفت : مادرم چهار دينار مىگويد ، گفتند : ما به دو دينار مىخريم .
چون با مادر خود مصلحت كرد گفت : بلكه به صد دينار بفروش . پس ايشان گفتند : به پنجاه دينار مىخريم .
همچنين آنچه ايشان راضى مىشدند ، مادر مضاعف مىكرد ، وآنچه مادر مضاعف مىكرد ايشان به نصف راضى مىشدند تا آنكه رسيد قيمت آن گاو كه پوستش را پر از طلا كنند ! پس به آن قيمت گاو را خريدند وكشتند .
استخوان بيخ دم آن را كه آدمي از آن مخلوق مىشود در أول ودر قيامت نيز اجزاى آدمي بر آن تركيب مىيابد گرفتند ، پس بر آن كشته زدند وگفتند : خداوندا ! به جاه محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلم وآل طيّبين أو كه اين مرده را زنده گردان وبه سخن درآور تا خبر دهد كه كي أو را كشته است .
پس ناگاه برخاست صحيح وسالم وگفت : اى پيغمبر خدا ! اين دو پسر عمّ من حسد بردند بر من براي دختر عمّ من ، مرا كشتند وبعد از كشتن در محلّهء اين جماعت انداختند تا ديهء مرا از ايشان بگيرند .
پس موسى عليه السّلام آن دو نفر را كشت .
در أول مرتبه كه جزء گاو را بر ميت زدند ، زنده نشد ، بني إسرائيل گفتند : اى پيغمبر خدا ! چه شد آن وعدهاى كه با ما كردى !
حق تعالى وحى فرستاد بسوى موسى كه : در وعدهء من خلف نمىباشد امّا تا پوست اين گاو را پر از اشرفى نكنند وبه صاحبش ندهند اين مرده زنده نخواهد شد .
پس أموال خود را جمع كردند وحق تعالى پوست گاو را گشاده گردانيد تا آنكه از مقدار پنج هزار دينار پر شد ، چون زر را تسليم آن جوان كردند وآن عضو را بر ميت زدند زنده شد ، پس بعضي از بني إسرائيل گفتند : نمىدانيم كدام عجيبتر است ، زنده كردن خدا اين مرده را وبه سخن آوردن أو ، يا غنى كردن خدا اين جوان را به اين مال فراوان ؟ !
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 729
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٢٩