هرگز از يوسف عليه السّلام دروغى نشنيد وهرگز از آن عادى نيز دروغى بر أو ظاهر نشد .
روزى فرعون به يوسف عليه السّلام گفت : آيا كسى را مىشناسى كه از تو بهتر باشد ؟
فرمود : بلى ، پدر من يعقوب از من بهتر است .
چون يعقوب عليه السّلام به مجلس فرعون داخل شد فرعون را تحيت وسلام كرد به تحيتي كه پادشاهان را مىكنند ، پس فرعون أو را گرامى داشت ونزديك طلبيد وزيادة از يوسف عليه السّلام أو را اكرام نمود ، پس از يعقوب عليه السّلام پرسيد : چند سال از عمر تو گذشته است ؟
فرمود : صد وبيست سال .
عادى گفت : دروغ مىگويد !
يعقوب عليه السّلام ساكت شد ، وسخن عادى بر فرعون بسيار گران آمد .
باز فرعون از يعقوب عليه السّلام پرسيد كه : اى شيخ ! چند سال بر تو گذشته است ؟
فرمود : صد وبيست سال .
عادى گفت : دروغ مىگويد ! !
يعقوب عليه السّلام گفت : خداوندا ! اگر دروغ مىگويد ريشش را بر سينهاش فروريز .
در همان ساعت ريش عادى بر سينهاش ريخت ، پس فرعون را هول عظيم رو داد وبه يعقوب عليه السّلام گفت : مردى را كه من أمان دادهام بر أو نفرين كردى ؟ ! مىخواهم دعا كنى كه خداوند تو ريش أو را به أو برگرداند .
يعقوب عليه السّلام دعا كرد وريشش به أو برگشت .
پس عادى گفت كه : من اين مرد را با إبراهيم خليل الرحمن ديدهام در فلان زمان كه زيادة از صد وبيست سال از آن زمان گذشته است .
يعقوب عليه السّلام فرمود : آن كه تو ديدهاى من نبودم ، تو إسحاق عليه السّلام را ديدهاى .
گفت : پس تو كيستى ؟
فرمود : من يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم خليل الرحمانم .
عادى گفت : راست مىگويد ، من إسحاق را ديده بودم .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 538
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٣٨