وبه روايت ديگر ، پادشاه دو كس را به يوسف عليه السّلام موكّل گردانيد كه أو را محافظت نمايند ، چون داخل زندان شدند به يوسف گفتند كه : تو چه صناعت دارى ؟
گفت : من تعبير خواب مىدانم .
پس يكى از ايشان گفت كه : من در خواب ديدم انگور براي شراب مىفشردم .
يوسف گفت كه : از زندان بيرون خواهى رفت وساقى پادشاه خواهى شد ، ومنزلت تو نزد أو بلند خواهد گرديد .
پس ديگرى كه خبّاز بود گفت : من در خواب ديدم كه نانى چند در ميان كاسه بود ، بر سر گرفته بودم ، مرغان مىآمدند از آن مىخوردند - وأو دروغ گفت ، اين خواب را نديده بود - .
پس يوسف عليه السّلام به أو گفت كه : پادشاه تو را مىكشد وبر دار مىكشد ، ومرغان از مغز سر تو خواهند خورد .
پس آن مرد انكار كرد وگفت : من خوابى نديده بودم .
يوسف عليه السّلام گفت : آنچه به شما گفتم واقع خواهد شد .
وپيوسته يوسف عليه السّلام نيكى به أهل زندان مىكرد ، وبيماران ايشان را پرستارى مىنمود ، ومحتاجان را أعانت مىكرد ، وبر أهل زندان جا را گشايش مىداد ، پس پادشاه طلبيد آن كسى كه در خواب ديده بود كه انگور براي شراب مىفشرد كه از زندان نجات دهد ، حضرت يوسف عليه السّلام به أو گفت كه : چون نزد پادشاه بروى مرا نزد أو ياد كن ؛ شيطان از خاطر أو فراموش كرد كه أو را نزد پادشاه ياد كند ، وسألها بعد از آن يوسف در زندان ماند « 1 » .
وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : جبرئيل به نزد حضرت يوسف آمد وگفت : اى يوسف ! خداوند عالميان تو را سلام مىرساند ومىگويد كه : كي تو را نيكوترين خلق خود گردانيد ؟
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 1 / 344 .