پرسيد كه : نسب خود را به من بگوى .
گفت : منم يوسف پسر يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم عليهم السّلام .
پس مالك أو را در برگرفت وگريست وگفت : از من فرزند بهم نمىرسد ، مىخواهم كه از خداى خود بطلبى كه به من فرزندان كرامت فرمايد وهمه پسر باشند .
چون حضرت يوسف عليه السّلام دعا كرد ، خدا دوازده شكم فرزند به أو داد ، ودر هر شكمى دو پسر « 1 » .
وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه : چون برادران يوسف خواستند كه به نزد يعقوب عليه السّلام برگردند ، پيراهن يوسف را به خون بزغاله آلوده كردند كه چون به نزد پدر آيند بگويند كه گرگ أو را دريد « 2 » .
واز حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : بزغالهاى را كشتند وپيراهن را به خون آن آلوده كردند ، چون اين كار را كردند لاوى به ايشان گفت كه : اى قوم ! ما فرزندان يعقوبيم إسرائيل خدا فرزند إسحاق پيغمبر خدا وفرزند إبراهيم خليل خدا ، آيا گمان مىكنيد كه خدا اين خبر را از پدر ما پنهان خواهد كرد ؟
گفتند : چه چارهاى كنيم ؟
گفت : برمىخيزيم وغسل مىكنيم ونماز جماعت مىكنيم وتضرع مىكنيم بسوى حق تعالى كه اين خبر را از پدر ما پنهان دارد ، بدرستى كه خدا بخشنده وكريم است .
پس برخاستند وغسل كردند - در سنّت إبراهيم وإسحاق ويعقوب چنان بود كه تا يازده نفر جمع نمىشدند نماز جماعت نمىتوانستند كرد - وايشان ده نفر بودند ، گفتند :
چه كنيم كه امام نماز نداريم ؟
لاوى گفت : خدا را امام خود مىگردانيم .
پس نماز كردند وگريستند وتضرع نمودند به درگاه خدا كه اين خبر را از پدر ايشان
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 3 / 220 .
( 2 ) . تفسير قمى 1 / 341 .