پس خدا بر زبان حضرت يعقوب جارى كرد كه گفت : مرا به اندوه مىآورد بردن شما أو را ، مىترسم كه گرگ أو را بخورد وشما از أو غافل باشيد .
گفتند : اگر گرگ أو را بخورد وما عصبهايم وبا أو همراهيم هرآينه از زيانكاران خواهيم بود . - فرمود : ده نفر تا سيزده نفر را عصبه مىگويند - .
پس يوسف را بردند واتفاق كردند كه أو را در ته چاه بيندازند ، وما وحى كرديم در چاه بسوى يوسف كه : تو خبر خواهى داد ايشان را به اين امر در وقتي كه ندانند ونشناسند .
حضرت امام محمد باقر عليه السّلام فرمود : يعنى جبرئيل بر أو نازل شد در چاه وبه أو گفت كه : تو را عزيز مصر جلالت خواهيم گردانيد ، وبرادران تو را محتاج تو خواهيم كرد كه بيايند بسوى تو ، وتو ايشان را خبر دهى به آنچه امروز نسبت به تو كردند ، وايشان تو را نشناسند كه يوسفى « 1 » .
واز حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : در وقتي كه اين وحى در چاه بر أو نازل شد هفت سال داشت « 2 » .
پس علي بن إبراهيم گفت : چون حضرت يوسف را از پدر خود دور كردند وخواستند بكشند أو را ، لاوى به ايشان گفت كه : مكشيد يوسف را بلكه در اين چاه بيندازيد أو را تا بعضي از رهگذران أو را بيابند وبا خود ببرند ، اگر سخن مرا قبول مىكنيد .
پس أو را بر سر چاه آوردند وگفتند : بكن پيراهن خود را .
يوسف عليه السّلام گريست وگفت : اى برادران من ! مرا برهنه مكنيد .
پس يكى از ايشان كارد كشيد وگفت : اگر پيراهن را نمىكنى تو را مىكشم ؛ پس پيراهن يوسف را كندند وأو را به چاه افكندند وبرگشتند .
پس يوسف در چاه با خداى خود مناجاة كرد وگفت : اى خداوند إبراهيم وإسحاق ويعقوب ! رحم كن ضعف وبيچارگى وخردسالى مرا . پس قافلهاى از أهل مصر نزديك آن
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 1 / 339 .
( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 170 .