به گمان آنكه شوهر ندارد ، از خدا سؤال كرد أو را براي تزويج أو ميسّر گرداند ، پس خدا بر شوهرش مرگ را مقدّر فرمود ، وچون شوهرش مرد آن زن در مكة ماند از حزن بر فوت شوهرش ، پس خدا حزن أو را به صبر مبدّل نمود وخواستن إسماعيل را براي أو ميسّر ساخت ، وآن زنى بود بسيار موافق ودانا .
چون إبراهيم به حج آمد ، إسماعيل به طايف رفته بود كه آذوقه براي أهل خود بياورد ؛ آن زن ، مرد پير گردآلودى ديد - يعنى إبراهيم - پس إبراهيم از أو پرسيد : أحوال شما چون است ؟
گفت : حال ما بسيار خوب است .
وچون از أحوال إسماعيل پرسيد ، أو را مدح كرد وگفت : حال أو خوش است .
پس پرسيد : تو از كدام قبيلهاى ؟
گفت : از قبيلهء حمير .
پس إبراهيم برگشت وإسماعيل را نديد ونامهاى نوشت وبه آن زن داد وگفت : چون شوهرت بيايد اين نامه را به أو بده .
چون إسماعيل برگشت ونامه را خواند گفت : مىدانى آن مرد پير كي بود ؟
گفت : أو را بسيار نيكو وشبيه به تو يافتم .
إسماعيل گفت : أو پدر من بود .
گفت : يا سوأتاه از أو .
إسماعيل گفت : چرا ؟ مگر أو به چيزى از بدن تو افتاد ؟
گفت : نه ، وليكن مىترسم تقصيري در خدمت أو كرده باشم .
پس آن زن عاقله به إسماعيل گفت : آيا بر اين دو درگاه دو پرده نياويزم يكى از آن جانب ويكى از اين جانب ؟
گفت : بلى .
پس دو پرده ساختند كه طول آنها دوازده ذراع بود وبر آن درها آويختند ، پس آن زن را خوش آمد از آن پردهها وگفت : آيا براي كعبه جامهاى نبافيم كه آن را بپوشانيم چون
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٨