چون به منزل آن مرد رسيدند إبراهيم پرسيد : تعيّش تو از كجاست ؟
گفت : ميوهء اين درخت را جمع مىكنم ودر تمام سال به آن معاش مىكنم .
حضرت إبراهيم گفت : كدام روز عظيمتر است از همهء روزها .
عابد گفت : روزى كه خدا جزا مىدهد خلايق را بر كردههاى ايشان .
إبراهيم گفت : بيا دست به دعا برداريم ودعا كنيم كه خدا ما را از شرّ آن روز نگاه دارد .
ودر روايت ديگر آن است كه حضرت إبراهيم گفت كه : يا تو دعا كن من آمين بگويم ويا من دعا مىكنم وتو آمين بگو .
عابد گفت : از براي چه دعا كنيم ؟
إبراهيم گفت : از براي گناهكاران مؤمنان .
عابد گفت : نه .
إبراهيم گفت : چرا ؟
عابد گفت : از براي اينكه سه سال است كه دعا مىكنم وهنوز مستجاب نشده است وديگر شرم مىكنم كه از خدا حاجتي بطلبم تا آن مستجاب نشود .
إبراهيم گفت : خدا هرگاه بندهاى را دوست مىدارد ، دعايش را حبس مىكند تا أو مناجاة كند وسؤال كند از أو ، وچون بنده را دشمن مىدارد زود دعايش را مستجاب مىكند يا در دلش نااميدى مىافكند كه دعا نكند .
پس إبراهيم پرسيد : چه مطلب است كه در اين مدت از خدا طلبيدهاى ؟
عابد گفت : روزى در آن جاى نماز خود نماز مىكردم ، ناگاه طفلى در نهايت حسن وجمال گذشت كه نور از جبينش ساطع بود وكاكلى از قفا انداخته بود وگاوى چند را مىچرانيد كه گويا روغن بر آنها ماليده بودند ، وگوسفندى چند همراه داشت در نهايت فربهى وخوشايندگى ، مرا از آنچه ديدم بسيار خوش آمد ، گفتم : اى كودك زيبا ! از كيست اين گاوها وگوسفندها ؟
گفت : از من است .
گفتم : تو كيستى ؟
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 333
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٣