امام در نفرين به قريش فرمود : خدايا ! من از تو بر قريش و آن كه قريش را كمك كند يارى مىخواهم « فإنّهم قطعوا رحمى ، و صغّروا عظيم منزلتى ، و أجمعوا على منازعتى أمرا هولى » « 1 » آنان پيوند خويشى مرا بريدند و رتبت والاى مرا خرد كردند و در چيزى كه حق من بود با من به ستيز پرداختند . امام در ادامه مىفرمايد : نگريستم و ديدم نه مرا يارى است نه مدافعى و مددكارى جز كسانم ، كه دريغ آمدم به كام مرگشان برانم ، پس خار غم در ديده خليده چشم پوشيدم . » « 2 »
اين سخن امام اشارت به سياست خلفا در تحقير امام است . امام در خطبهء شقشقيه نيز با اشاره به شورى مىفرمايد : چون زندگانى او ( عمر ) به سر آمد ، گروهى را نامزد كرد ، و مرا در جملهء آنان در آورد . خدا را چه شورايى ! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايهء او نپنداشتند و در صف اينان داشتند . « 3 »
قرار گرفتن امام در كنار كسانى چون طلحه و زبير و عثمان ، براى امام شكننده بود . تازه در اين جمع هم امام را تحقير كردند . عجيب آن است كه عمر در زمانى كه شش نفر را برگزيد ، هر يك از آنان را متهم به صفتى كرد . در اين ميان ، صفتى به امام نسبت داد كه بىاندازه بىپايه بود و در عين حال خردكننده . عمر امام را متهم كرد كه « فيه دعابة » « 4 » فرد شوخى است . بعدها معاويه « 5 » و عمرو بن عاص بر اساس همين سخن عمر ، دربارهء امام مىگفتند : فيه تلعابه . « 6 » امام اتهام عمرو بن عاص را بشدت رد كرده و اين در اصل رد سخن عمر بود . « 7 »
زندگى امام در انزواى مدينه ، سبب شد تا آن حضرت ناشناخته باقى بماند .
زمان به سرعت مىگذشت و امام تنها در مدينه ، آن هم در ميان چهرههاى قديمى صحابه ، چهرهاى آشنا بود . اما در عراق و شام كسى امام را نمىشناخت . تنها برخى
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 172 ؛ الغارات ، ج 1 ، ص 309
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 217 . اين خطبه در دو مورد در نهج البلاغه آمده كه در اينجا اضافاتى دارد ؛ و نك :
الجمل ، ص 123 ، و در پاورقى همانجا از : الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 155 ؛ الغارات ، ص 204
( 3 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 3 .
( 4 ) . تاريخ مختصر الدول ، ص 103
( 5 ) . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 25
( 6 ) . الامتاع و المؤانسه ، ج 3 ، ص 183
( 7 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 84 ؛ انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 127 ، 145 ، 151 ؛ نهج السعادة ، ج 2 ، ص 88