من آمد كه بيست و چهارم ماه بود ، و طبقى از رطب بهشت با خود براى من آورد و گفت : اى محمّد ! بخور اين را و با خديجه جمع شو در اين شب ، پس مواقعه با او كردم و خديجه حامله شد به فاطمه ، و نبوسيدم و نمىبوسم فاطمه را مگر اينكه بوى آن رطب را از او استشمام مىكنم ، و آن بو در عترت او هست تا روز قيامت . علّامه شمس الدين ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال تا « فحملت بفاطمة » « 1 » بر وجه تلخيص نقل كرده است اين حديث را .
حديث چهارم
حافظ ابو بكر بغدادى در كتاب تاريخ بغداد ، و علّامه محب الدين طبرى در كتاب ذخيرة العقبى ، از ابى سعيد در كتاب شرف النبوّة ، و علّامه شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودّة ، و علّامه شيخ عبيد اللّه الامرتسرى در كتاب ارجح المطالب ، و علّامه حضرمى در كتاب وسيلة المآل از ابى سعيد در كتاب شرف النبوّة ، از عايشه روايت كردهاند كه گفت : قلت : يا رسول اللّه ، مالك إذا جاءت فاطمة قبّلتها حتّى تجعل لسانك في فيها كلّه كأنّك تريد أن تلعقها عسلا ؟ قال : نعم يا عائشة ، إنّي لمّا أسري بي إلى السماء أدخلني جبرئيل الجنّة ، فناولني منها تفّاحة فأكلتها ، فصارت نطفة في صلبي ، فلمّا نزلت واقعت خديجة ، ففاطمة من تلك النطفة ، و هي حوراء إنسيّة ، كلّما اشتقت إلى الجنّة قبّلتها « 2 » . يعنى : گفتم : يا رسول اللّه ! براى چيست كه تو هر وقت فاطمه وارد مىشود او را