رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، فقالوا : يا محمّد ، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله : يا محمّد ، فقالوا : يا أبا القاسم ، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله : يا أبا القاسم ، فقالوا : يا رسول اللّه ، فقال : لبّيكم .
و كان صلّى اللّه عليه و آله إذا نودي باسمه يا أحمد يا محمّد أجاب بهما ، و إذا نودي بكنيته أجاب بها ، و إذا نودي بالرسالة و النبوّة أجاب بالتلبية .
ثم قال : ما تريدون ؟
قالوا : يا محمّد ، التوبة ، فما نعود إلى نفاقنا أبدا .
فقام النبي صلّى اللّه عليه و آله على قدميه و رفع يديه إلى السماء ، و قال : اللّهم إن كانوا صادقين فتب عليهم ، و إلّا فأرني فيهم آية لا تكون مسخا - لأنّه رحيم بأمّته - .
قال : فما أشبه ذلك اليوم بيوم القيامة كما قال اللّه تعالى :
يَوْم تَبْيَض وُجُوه وَ تَسْوَدُّ وُجُوه
« 1 » .
ترجمه
حذيفه گفت : من به علّت مرضى كه داشتم ناتوان بودم ، و در دست من عصائى بود كه به آن تكيه مىكردم ، چون شنيدم كه پيغمبر از من مىپرسد مالك نفس خودم نشدم تا اينكه گفتم : لبّيك اى رسول خدا .
پس به من فرمود : آيا منافقين را مىشناسى ؟
گفتم : سؤال كرده شده از سؤالكننده داناتر نيست .
فرمود : نزديك من بيا ، نزديك رفتم ، فرمود : روى خود را به طرف قبله كن ، رو به قبله كردم ، پيغمبر دست راست خود را در ميان دو شانهء من گذارد ، سردى سر انگشتهاى او را در سينهء خود يافتم ، و منافقين را شناختم به نامهايشان و نامهاى پدرانشان و مادران آنها ، و درد از جسدم بيرون رفت ، و عصا را انداختم از دست خود ، فرمود : برو مردهاى
هامش
( 1 ) سوره آل عمران : 106 .