تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 1012

مساهمون:

ص١٠١٢

گاه است كه مىخواهم سؤالى بكنم هنوز سؤال نكرده جواب مىفرمايد « 1 » . در روايت ديگر وارد شده كه حكيمه خاتون گفت كه : بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب عليه السّلام ، مشتاق لقاى او شدم ، رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام پرسيدم كه : مولاى من كجاست ؟ فرمود : سپردم او را به كسى كه از ما و تو به او احق و اولى بود ، چون روز هفتم شود بيا به نزد ما . چون روز هفتم رفتم ، گهواره‌اى ديدم ، بر سر گهواره دويدم ، مولاى خود را ديدم چون ماه شب چهارده ، به روى من مىخنديد و تبسّم مىفرمود ، پس حضرت آواز دادند كه : فرزند مرا بياور . چون به خدمت آن حضرت بردم ، زبان در دهان مباركش گردانيد و فرمود : سخن بگو اى فرزند . حضرت صاحب الامر شهادتين فرمود و صلوات بر حضرت رسالت و ساير ائمّه فرستاد و بسم اللَّه گفت و آيه‌اى كه گذشت تلاوت نمود . پس حضرت امام حسن عليه السّلام فرمود : بخوان اى فرزند آنچه حق سبحانه و تعالى بر پيغمبرانش فرستاده است . پس ابتدا نمود از صحف آدم به زبان سريانى خواند ، و كتاب ادريس و كتاب نوح و كتاب هود و كتاب صالح و صحف ابراهيم و تورات موسى و زبور داود و انجيل عيسى و قرآن جدّم محمّد مصطفى صلوات اللّه عليهم اجمعين را خواند پس قصّه‌هاى پيغمبران را ياد كرد . پس حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : چون حق تعالى مهدى اين امّت را به من عطا فرمود ، دو ملك فرستاد كه او را به سرا پرده‌هاى عرش رحمانى بردند ، پس حق تعالى به او خطاب نمود كه : مرحبا به تو اى بندهء من كه تو را خلق كرده‌ام براى يارى دين خود و اظهار امر شريعت خود ، و توئى هدايت‌يافتهء بندگان من ، قسم به ذات خود مىخورم كه به اطاعت تو ثواب مىدهم ، و به نافرمانى تو عقاب مىكنم مردم را ، و به سبب شفاعت و هدايت تو بندگان را مىآمرزم ، و به مخالفت تو ايشان را عذاب مىكنم ، اى دو ملك !

هامش
( 1 ) كمال الدين 426 .