كرد سپس اثاث خود را نزد سيد گذاردم و حركت نمودم .
چون وارد سامره شدم ائمه را زيارت كردم سپس از سرداب پائين رفتم پاسى از شب را در سرداب گذراندم و خدا و امام را بكمك طلبيدم و تا روز پنجشنبه در سامره ماندم آنگاه رفتم كنار شط دجله و غسل كردم و لباس تميزى پوشيدم و آبخورى كه با خود داشتم پر كردم و بيرون آمدم كه به شهر برگردم .
در آن حال ديدم چهار نفر سوار از در حصار شهر بيرون مىآيند در اطراف شط عدهاى از سادات هم گوسفندان خود را مىچرانيدند ، لذا گمان كردم كه سواران از آنها هستند .
وقتى بهم رسيديم ، ديدم يكى از آنها جوانى است كه تازه خط محاسن بر صورتش نقش بسته و هر چهار نفر شمشيرى حمايل دارند . يك نفرشان پير مردى بود كه نيزهاى در دست داشت ، و ديگرى شمشيرى حمايل نموده و نقاب به صورت و قبائى روى شمشير پوشيده و گوشهء آن را از زير بغل گذرانيده بود .
پير مرد نيزهدار در سمت راست جاده ايستاد و ته نيزهء خود را به زمين زد آن دو جوان هم در سمت چپ ايستادند و شخص قبا پوش هم در وسط راه مقابل من ايستاد . آنها به من سلام كردند و من هم جواب آنها را دادم . مرد قباپوش به من گفت :
تو فردا ميخواهى نزد كسانت به روى ؟ گفتم : آرى . گفت : بيا جلو تا جراحتى كه تو را رنج ميدهد بهبينم .
من نمىخواستم كه آنها با من تماس پيدا كنند و پيش خود گفتم مردم بيابان - گرد ، از نجاست پرهيزى ندارند ، و من هم از آب بيرون آمده و لباسم تر است ، با اين وصف نزد وى رفتم و او دست مرا گرفت و به طرف خود كشيد و با دست دوشم را تا پائين لمس نمود تا آنكه دستش بجراحت خورد و آن را طورى فشار داد كه دردم گرفت .
سپس مانند اول سوار اسب شد اين هنگام پير مرد نيزه بدست گفت : اسماعيل ! راحت شدى ؟ من تعجب كردم كه از كجا اسم مرا ميداند . گفتم : ما و شما ان شاء اللَّه راحت و رستگار هستيم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 803
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠٣