تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
شعبان كه به خدمت امام رسيدم سلام كردم ، روپوش از روى او برداشتم ولى بچه را نديدم عرضكردم : فدايت گردم بچه چه شد ؟ فرمود : عمه جان ! او را به كسى سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد ! ، چون روز هفتم بحضور امام شرفياب شدم فرمود : عمه فرزندم را بياور . او را در قنداقه پيچيده نزد حضرت بردم . امام مانند بار اول فرزند دلبندش را نوازش فرمود و زبان مبارك آنچنان در دهان او مينهاد كه گوئى شير و عسل به او ميخوراند . سپس فرمود : اى فرزند با من سخن بگو ! گفت : اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ آنگاه بر پيغمبر خاتم صلى اللَّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام و يك يك ائمه تا پدر بزرگوارش درود فرستاد و سپس اين آيهء شريفه را تلاوت نمود :
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ
« 1 » يعنى : اراده كرديم كه منت بنهيم بر آنان كه در زمين زبون گشتند و آنها را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم و آنها را در زمين جاى دهيم و بفرعون و هامان و لشكريان آنان نشان دهيم آنچه را كه آنها از آن ميترسيدند . موسى بن جعفر راوى اين حديث ميگويد : اين روايت را از عقبه خادم امام حسن عسكرى عليه السّلام پرسيدم و او نيز گفتهء حكيمه را تصديق كرد . در كتاب « كمال الدين » از معلى بن محمد روايت نموده كه گفت : از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل شده كه چون زُبَيرى « 2 » بقتل رسيد حضرت فرمود : اينست
هامش
( 1 ) سورهء قصص آيه 4 . ( 2 ) زبيرى - مقصود زبير بن به كار بن عبد اللَّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللَّه بن زبير بن عوام است . وى از علماى مشهور اهل تسنن و در انساب عرب تسلطى بكمال داشته است . زبير داراى تأليفاتى است كه از همه معروفتر كتاب « انساب قريش » مىباشد . متوكل عباسى او را براى تعليم و تربيت اولادش بسامره آورد ، و او هم كتاب « الموفقيات » را در تاريخ براى الموفق باللَّه پسر متوكل نوشت و نزد او محترم ميزيست . وى چند بار به بغداد آمد كه آخرين آنها سال 250 هجرى بود . زبير زمانى كه در سامره بود ، نسبت به علويين و شخص امام حسن عسكرى عليه السّلام عداوت ميورزيد و بعلم و فقه و حسب و نسب حضرت رشك ميبرد ، تا جايى كه امام را تهديد بقتل كرده و گفته بود كه با كشتن وى نسل امام قطع خواهد شد ! زبير در آخر عمر قاضى مكه شد ، و در آنجا بسال 256 از پشت بام افتاد و اندامش درهم شكست و پس از دو روز جان داد . « بكّار » پدر زبير نيز از دشمنان اهل بيت عصمت بود . وقتى ظلمى به حضرت امام رضا ( ع ) نمود ، حضرت در بارهء او نفرين كردند ، در دم از قصرى افتاد و گردنش شكست . پدر بكّار : عبد اللَّه بن مصعب كه از جانب هارون الرشيد حاكم مدينه بود نيز بگفتهء ابن نديم از شريرترين مردم عصر خود بود ، و بر اولاد امير المؤمنين عليه السّلام بسيار سخت ميگرفت . وى همان است كه نزد هارون الرشيد از يحيى بن عبد اللَّه محض فرزند حسن مثنى پسر امام حسن مجتبى عليه السّلام سعايت نمود و آن سيد عاليقدر و رشيد را متهم كرد كه از مردم براى خود بيعت ميگيرد و گفت از من هم طلب بيعت نموده است ! يحيى او را سوگند داد و او هم سوگند ياد كرد . بعد از سوگند ياد كردن بدنش ورم كرد و سياه گرديد و چندان فرياد كشيد و از درد شكم ناليد كه سه روز بعد بديار عدم و اصل گشت . بعد از او فرزندش بكّار مزبور كه او نيز حاكم مدينه بود محمد فرزند يحيى بن عبد اللَّه را گرفت و مقيّد ساخته و بزندان افكند و چندان محبوس داشت تا در زندان درگذشت ( فهرست ابن نديم و كامل ابن اثير و سفينة البحار ) . اينان شرارت و دشمنى خود را نسبت برجال اهل بيت و ائمه طاهرين از عبد اللَّه بن زبير جدّ خود كه از دشمنان معروف حضرت امير مؤمنان ( پسر دائى خود ) و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام بود به ارث برده بودند . پس بقول شاعر : از كوزه همان برون تراود كه در اوست .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 185 | العلامة المجلسي / على دوانى