[ پيشباز سخن ] « 1 »
من بنده چون هفتساله بودم * بىشعر دمى نمىغنودم
خالى « 2 » ز عروض شعر گفتم * درهاى سخن بسى بسفتم
چون پا به بلوغ در نهاذم * سر كيسهء سحر برگشاذم
مدح و غزل و غرايب خوب * مقبول جهانيان و مرغوب
در ملك جهان روانه كردم * خوذ را به سخن نشانه كردم
مدح وزراى ملكپرور * گفتم به مثال درّ و گوهر
زان نظم كه درّ و گوهر آمد * كانى زرم از جهان درآمد
در خاك فشاندم تمامت * زان هيچ نيامدم ندامت
با آنكه بسى بلا كشيذم * وز غصّه دمى نيارميذم
پنجاه و نهم گذشت از ايّام * از عمر دمى نيافتم كام
پير خردم فغان برآورد * اين بيت خوش از زبان برآورد
كاى نظم غريب خوب معنى * حق است كه الغريب اعمى
اين گنج كه يافتى نهانى * بگشاى به دانشى كه دانى
كين گنج دوازده امام است * تا روز نشورت اين تمام است
ديريست كه اين دفين نهانست * بردار كه گنج رايگان است
گويند كه بىبلا و رنجى * پيرى به نشاط يافت گنجى
بردى ز ميانه گوى ميدان * اى قاضى ساحر سخن دان
هامش
الهجرية » .
( 1 ) در متن اصلى عنوان چنين است : آغاز سخن به وصف حال خويش گويد و ابتدا به سيد المرسلين عليه افضل الصلوات .
( 2 ) شايد : خامى .