كند مرا خشنود كرده است و هر كه فاطمه را به خشم آرد مرا خشمگين كرده است ؟
( 1 ) أبو بكر و عمر گفتند : آرى اين سخن را از رسول خدا ( ص ) شنيديم . فاطمه ( س ) گفت :
پس من خدا و فرشتگانش را گواه مىگيرم كه به راستى شما هر دو مرا به خشم آورديد و خشنودم نكرديد و اگر با پيامبر ( ص ) ديدار كنم به حضرتش از شما شكايت برم . أبو بكر گفت :
من از خشم او و از خشم تو اى فاطمه به خداوند تعالى پناه مىبرم . آنگاه أبو بكر آغاز به جزع و فزع كرد تا آنجا كه نزديك بود قالب تهى كند . فاطمه فرمود :
به خدا در هر نمازى كه مىگذارم بر تو نفرين مىفرستم . سپس أبو بكر گريان از محضر وى بيرون آمد . . . »
( 2 ) على تا زمانى كه فاطمه زنده بود با أبو بكر بيعت نكرد و فاطمه هم جز هفتاد و پنج شب پس از پدرش در جهان نزيست .
فدك در دست خليفه اول و پس از وى در دست خليفه دوم و از پس او در دست خليفه سوم بود .
سپس در زمان خلافت خود آن را به مروان بن حكم بخشيد و مروان او را به فرزندانش عبد الملك و عبد العزيز بخشيد . گفتهاند : آن كسى كه اين زمين را به مروان بخشيد . معاويه بود .
( 3 ) در كتاب وفاء الوفا آمده است :
« ابن حجر گويد : عثمان فدك را به مروان بخشيد زيرا او تأويل كرد كه آن چه به پيامبر ( ص ) اختصاص داشته بعد از او به خليفهاش تعلق مىيابد . پس عثمان از فدك گذشت و آن را به برخى از خويشانش داد . »
( 4 ) چون على ( ع ) عهدهدار خلافت شد ، خود به حكميّت نگرفتن فدك از همگان داناتر بود .
پس چون عمر بن عبد العزيز خليفه شد ، آن را به فرزندان فاطمه بازگردانيد و هنگامى كه از دنيا رفت و يزيد بن عبد الملك به حكومت رسيد دوباره فدك را از آنان ستاند . از اين پس فدك همواره در دست بنى مروان بود تا آن كه سفاح عهدهدار حكومت شد . وى فدك را به حسن بن حسن بن على داد تا آن را در ميان فرزندان فاطمه تقسيم كند . اما چون منصور به خلافت رسيد و فرزندان حسن بر وى شوريدند ، فدك را از آنان بازپس گرفت و در زمان خلافت پسرش مهدى دوباره فدك به فرزندان فاطمه داده شد و چون هادى به خلافت رسيد آن را از ايشان گرفت ، فدك از اين پس تا زمان خلافت مأمون در دست فرمانروايان عباسى باقى ماند .
( 5 ) در زمان خلافت مأمون ، فدك براى چندمين بار به فرزندان فاطمه داده شد و در اين باره سندى نوشته و بر مأمون خوانده شد . پس دعبل برخاست و اين ابيات را خواند :
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 81
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٨١