قيصر : كدام يك از اينان ، خويش نزديكتر اين مردى است كه خود را پيامبر گمان مىبرد ؟
أبو سفيان : من از همه به وى نزديكترم ( زيرا در آن كاروان قريش شخص ديگرى از بنى عبد مناف نبود ) .
قيصر : با وى چه نسبتى دارى ؟
أبو سفيان پسر عموى من است .
قيصر : نزديك بيا .
سپس دستور داد تا همراهان « أبو سفيان » را پشت سر وى قرار دادند و آنگاه رو به مترجم خود كرد و گفت : به همراهان أبو سفيان بگو : اين مرد را پيش روى شما نشاندم تا دربارهء آن مردى كه خود را پيامبر مىداند از وى پرسش كنم و شما را پشت سرش نشاندم تا اگر دروغى بگويد ( روبروى او نباشيد و حيا نكنيد و ) دروغ وى را ردّ كنيد .
أبو سفيان مىگويد : به خدا كه : اگر بيم آن نداشتم كه دروغ مرا ردّ كنند ، دروغ مىگفتم ، امّا حيا كردم و بر خلاف ميل خود راست گفتم .
قيصر : اين مرد در ميان شما داراى چگونه اصل و نسبى است ؟
أبو سفيان : مردى است در ميان ما اصيل و شريف .
قيصر : پيش از او ديگرى از شما چنين سخنى گفته است ؟
أبو سفيان : نه .
قيصر : پيش از آن كه خود را پيامبر بداند ، او را متّهم به دروغگوئى بر مردم مىكرديد ؟
أبو سفيان : نه .
قيصر : از پدرانش كسى پادشاه بوده است ؟
أبو سفيان : نه .
قيصر : در عقل و درايت چگونه است ؟
أبو سفيان : هرگز در عقل و درايت او نقصى نديدهايم .
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي ) — صفحة 487
مساهمون: محمد ابراهيم آيتى
ص٤٨٧