و همين « أبيّ بن خلف » رسول خدا را در مكّه مىديد و مىگفت : محمّد ! اسبى دارم كه هر روز علف فراوانش مىدهم تا بر او سوار شوم و تو را بكشم . رسول خدا مىگفت : إنشاء اللّه من تو را خواهم كشت .
روز أحد كه « أبيّ » از دست رسول خدا زخم برداشت و نزد قريش بازگشت ، گفت : به خدا قسم كه : محمّد مرا كشت . گفتند : چرا دلت را باختهاى ! به خدا قسم كه :
از اين زخم مختصر تو را خطرى متوجّه نيست . گفت : خودش در مكّه به من گفته است كه :
من تو را مىكشم . به خدا سوگند : اگر آب دهان بر من مىافكند مرا مىكشت . « أبيّ » در بازگشت قريش به مكّه در منزل « سرف » در گذشت و « حسّان بن ثابت » در اين باره اشعارى گفته است كه ابن اسحاق آن را روايت مىكند .
زنان أنصار
« هند » دختر « عمرو بن حرام » كشتههاى شوهر خود : « عمرو بن جموح » و برادرش : « عبد اللّه بن عمرو » ( پدر جابر ) و پسرش : « خلّاد بن عمرو » را فراهم ساخت ، و بر شترى بار كرد تا به مدينه برد و در آنجا به خاك بسپارد ، در اين ميان به زنانى رسيد كه براى تحقيق آن چه روى داده است رو به أحد مىرفتند ، از جمله : يكى از زنان رسول خدا به وى گفت : تو كه از أحد بازمىگردى بگو : چه خبر بود ؟ گفت : حال رسول خدا خوب است و ديگر هر مصيبتى روى داده باشد ناچيز است ، خدا از مؤمنان ، كسانى را به شهادت سرافراز كرد و كافران را با دلى آكنده از خشم بىآن كه نتيجهاى بگيرند بازگرداند .
أمّ المؤمنين گفت : اينان را كه بر شتر دارى كهاند ؟ گفت : برادرم و پسرم « خلّاد » و شوهرم « عمرو بن جموح » . گفت : اينان را كجا مىبرى ؟ گفت : به مدينه ، تا آنجا به خاكشان بسپارم .
رسول خدا بر زنى از طايفهء « بنى دينار » كه شوهر و برادر و پدرش به شهادت رسيده بودند عبور كرد ، چون خبر شهادت اينان را به وى دادند ، گفت : از رسول خدا