به فاصلهى كمى بعد از كنارهى جنگل ، از ميان مه و تاريكى شب ، روشنايى چراغهاى پاسگاه پيادهنظامى را بر بالاى بلندى مشاهده كرديم . قزاقها ، در لب جاده ، آتشى روشن كرده بودند و با اسبان آمادهى حركت خود دور آن نشسته بودند . قراول سوارى به ما دستور ايست داد :
- Stoi ! Khto tam ?
- Kounack ! Corriersky - Podorgna !
آن قزاق كمى جلوتر آمد و نگاهى به داخل هر دو ارابه افكند :
- Roiyyo yest ? patron yest !
- Yest !
« 1 »
- Harosho ! Pashol dalshe !
مسابقهى سورچىها وحشتناكتر از وهلهى اول دوباره آغاز شد . آتش قزاقها و روشنايى چراغهاى پاسگاه خيلى زود ، در پشت تاريكى و مه ، از نظر ما محو شدند .
ناگهان كلاه پاپاخ من به بيرون پرت شد . ارابه جهش وحشتناكى كرد و يك دفعه در جاى خود ميخكوب شد . نوار دور چرخ شكسته بود . در فاصلهيى كه ما سعى كرديم اسبان كمحوصلهى رها شده را مهار كنيم سورچىها هم طوقهى چرخ را به كمك ريسمان ، سفت و محكم كردند . بعد از به پايان رسيدن كار دشوار آنان ، همگى دوباره سوار ارابهها شديم . . . و يك دفعه متوجه گشتيم كه سواران چچن راه را بر ما بستهاند . فورا سرنوشت آن چهار ارمنى در ذهن من زنده شد و چه بىموقع به ياد آن داستان افتادم ! ژروم به سواران اخطار كرد كه راه را باز كنند .
صداى خشك چخماق تفنگها ، به دنبال اين اخطار ، سكوت را درهم شكست .
چچنها ظاهرا لحظهيى با هم مشورت كردند و بعد به تاخت برگشتند و در داخل جنگل
هامش
( 1 ) . مفهوم اين عبارت روسى كه نويسنده آنها را با حروف فرانسه در كتابش آورده است ، آنطور كه دوست دانشمند ، استاد دكتر عنايت الله رضا ، به خواهش من به فارسى ترجمه كردهاند ، چنين است :
- ايست ! كيه آنجا ؟
- آشنا ، مأمور پيك دولتى .
- اسلحه دارى ؟ فشنگ دارى ؟
- بله دارم .
- بسيار خوب ، پس برو !